یک دوست

داستان کوتاه

داستان سوسکها

«همه زشتی هام بد نیستند. گاهی یه چیزایی خیلی زشتن ولی خیلی هم بد نیستن. راستش آدم نمی تونه به این راحتی بیاد قضاوت کنه. مثلا سوسکها ...»  پیرمرد یک جرعه دیگه از اسکاچش رو سرکشید و در حالی که گیلاسش رو دوباره پر می کرد ادامه داد: « آره رفیق، شاید با خودت بگی طرف داره هذیون می گه ولی راستش رو بخوای تمام این ماجرایی که می خوام برات تعریف کنم واقعیه واقعیه... » گفتم:   «باشه، باشه دوست من، یادت باشه اینو بعدا برام تعریفش کنی. الان قطار می رسه باید من دیگه برم. از  دیدنت خوشحال شدم. » « باشه! البته زود تموم می شدا! ولی خوب عیب نداره باشه برای دفعه بعد.  این دفعه که همدیگه رو دیدیم یادت باشه بهم بگی داستان سوسکها رو برات تعریف کنم.»  وقتی سوار قطار شدم چیزی که بیشتر از داستان سوسکها ذهنم رو اشغال کرده بود، قیافه کثیف و چندش آور پیرمرد بود و لهجه ایرلندی غلیظ و موهای قرمز رنگ و ژولیده و کم پشتش. اون شب خواب عجیبی دیدم.   همه جا رو سوسک برداشته بود. سوسکهایی که همه جا پر بود از گند و کثافتی که به بار آوده بودن. سوسکهایی که دائم با شاخکهاشون حرف می زدن و کل دنیا رو با حرص و ولع می بلعیدن و جاش گه و کثافت تحویل می دادن. براشون انگار اصلا مهم نبود که دارن دنیا رو به تباهی می کشونن.  همه جا توی هم می لولیدن و از سر و کول هم بالا می رفتن. بعضی هاشون زیر آفتاب لم داده بودند و بعضی ها شون هم با هم دعوا می کردن. فردا بعد از کار، مستقیم رفتم به پاب. سه ربعی به اومدن قطار باقی مونده بود. نگاهی به دور و بر انداختم. باز هم همون قیافه های همیشگی. مردها با سیبیلهای کلفت، خالکوبی های روی بدن و هیکل های تنومند و زنها با موهای رنگ کرده و آرایش های غلیظ جلوی پیشخون و روی چارپایه های پایه بلند نشسته بودند. صدای بلند تاپ و تاپ موسیقی فضا رو پر کرده بود و صدا به صدا نمی رسید. در گوشه ای که اغلب پیر مرد اونجا می نشست چشمم به یک مرد جوون تنها افتاد که به گوشه ای خیره شده بود. به نظرم رسید قبلا دیدمش. تا چشمش به من افتاد سری تکون داد. منم سلام کردم. رفتم جلو و روی چارپایه کناریش نشستم و پرسیدم. « پیرمرد هنوز نیومده؟» « کدوم پیرمرد؟» « همون ایرلندیه» « منظورت شموسه؟ اون دیگه نمی آد اینجا چون دیشب مرد.» آهی کشیدم و گفتم:  « طفلک پیرمرد بیچاره! چطور شد که مرد؟» گفت: « دیگه چیزی از ریه اش باقی نمونده بود. تا همین جاش هم همه در تعجب بودیم که چطور زنده مونده. دیشب دچار یک حمله شدید شد و قبل از اینکه به دکتر برسوننش تموم کرد.» « چطور مگه؟ زیاد سیگار می کشید؟» «با تعجب گفت: سیگار؟ نه! مگه خبر نداری؟ شموس همون کسی بود که توی ماجرای نشت مواد سمی از کارخونه مواد شیمیایی سال 1998 برای تخلیه آسیب دیده ها و کسانی که گیر افتاده بودن داوطلب می شه.» در حالی که قطره اشکی رو که روی گونه اش جاری شده بود پاک می کرد ادامه داد: « و حتی ماسکش رو هم به یک پسر بچه که داشته خفه می شده می ده. این کار باعث آسیب جدی ریه اش می شه، بالاخره دکتر ها جوابش می کنن.» مرد جوون مکثی کرد، بغضش رو فرو داد و ادامه داد: «شموس یک اخلاق عجیبی که داشت این بود که هیچ وقت سوسک ها رو نمی کشت. هیچ وقت هم برای کسی تعریف نکرد که چرا.» 

  
نویسنده : آرش ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠