یک دوست

داستان کوتاه

بودن یا نبودن

 -   (لازم نیست خودت رو از من مخفی کنی. می دونم که اونجایی؛ ... راستش اعتراف می کنم که هیچوقت نتونستم ببینمت. خوب خودت رو قایم می کنی. ولی من همیشه می تونم وجودت رو حس کنم. حالا چرا ناراحت شدی؟ لابد از این دلخوری که من دستت رو خوندم و مخفیگاهت لو رفت آره؟ بس کن دیگه. اینقدر رقت انگیز نباش! برای یک بار هم که شده یک ذره از خودت جسارت به خرج بده. خودت رو نشون بده. ... می دونی چیه؟ تو موجود بدبختی هستی. اونقدر حقیر و بد بختی که حتی لیاقت کلمه موجود رو هم نداری چون اصلا وجود نداری.)     -    ( من وجود دارم.)      -    ( با من شوخی نکن دوست من. تو وجود نداری. شاید فقط یک خواب باشی. یا یک توهم.)      -    ( نیازی نمی بینم که وجودم رو به تو و دیگران اثبات کنم.)      -    ( خوب پس وجود نداری. برای وجود داشتن باید چیزی رو تغیر بدی، باید اثری از خودت بجا بذاری. باید حسی رو در دیگران القاء کنی که وجودت رو اثبات کنه.)     -    ( چرا باید جای چیزی رو تغییر بدم در حالی که هر چیز سر جای خودشه؟)     -    ( می خوای بگی دلت نمی خواد هیچ چیزی تغییر بکنه؟ یعنی تو هیچ آرزویی نداری؟)     -    ( نه! هیچ آرزویی ندارم که بخوام بهش برسم.)     -    ( زنده بودن یعنی حرکت کردن به سوی آرزو ها. اگر واقعا هیچ آرزویی نداری که بهش برسی پس زندگی برات چه مفهومی داره؟)     -    ( لذت! مفهوم زندگی من لذته.)     -    ( لذت از چی؟)     -    ( از عشق ورزیدن به آفتاب. از نابود شدن در آفتاب و دوباره زنده شدن در آن. لذت از با آفتاب تا بیکران منعکس شدن. لذت از نبودن جز در اشعه نور آفتاب و نقش بستن و جاودانه شدن در امواج نا میرای نور آن. )     -    ( نه عزیز من این حرفهای عوام پسندت برای من مفهومی نداره. برو این قصه ها رو برای هالو ها تعریف کن. من بهتر از هر کسی می دونم دردت چیه. مشکل تو فقط یک چیزه. بزدلی! تو عرضه نداری از خودت دفاع کنی. برای همین هم همیشه خودت رو مخفی می کنی. وگر نه پنهان شدن چه ربطی داره به جاودانه شدن! )     -    ( من از چیزی نمی ترسم. وقتی کسی جاودانه باشه دیگه مرگ براش مفهومی نداره. وجود من محدود به جسمم نیست.  لذت من محدود به حواسم نیست. تا جایی که هستی هست من هم هستم. هیچ کس نمی تونه من رو نابود کنه. ممکنه جسمم از بین بره ولی من کماکان در جزء جزء عالم هستی وجود خواهم داشت.)     -    ( خوب پس خودت رو به من نشون بده تا به وجودت ایمان بیارم.)

آفتاب نورانی تر از همیشه می تابید و انعکاس نور آفتاب تصویر وارونه جنگل را بر روی آب راکد برکه نقاشی کرده بود. نسیم خنکی می وزید و گهگاه موج بی رمقی را بر روی آب برکه می دوانید. ناگهان آفتاب پرست  پیری که بر روی شاخه درخت قطور و خشک صنوبر نشسته بود درست در یش چشم مار بزرگ و خوش خط و خال ظاهر شد مار بی درنگ به آفتاب پرست حمله کرد و او را بلعید و گفت:     -    (ببخشید که مجبور شدم بخورمت ولی خوبیش  اینه که وقتی مزه شیرینت رو زیر دندونام مزه مزه می کنم حد اقل مطمئن می شم که قبلا وجود داشتی. راستی اگر هنوز هم وجود داری بی زحمت بهم بگو به نظرت لذت بخش ترین کار چیه؟ به نظر من که لذت بخش ترین کار مزه کردن گوشت شیرین یک آفتاب پرسته. ) 

+