یک دوست

داستان کوتاه

غول چراغ جادو

« می دونی پسرم! من که بچه بودم یه روز یه پری مهربون یه چراغ جادو داد بهم. هر آرزویی که داشتم اگر با دستمال می کشیدم به چراغ اونوقت غول چراغ از توش در می آومد و آرزوم رو بر آورده می کرد. یه روز به غول چراغ جادوم گفتم که من خیلی تنهام آرزو دارم که یک دوست داشته باشم که همیشه پیشم باشه و دوستش داشته باشم و اونم منو همیشه دوست داشته باشه . اونوقت می دونی غول چراغ به من چی داد؟»

پسر بچه با تعجب پرسید: « نه! چی داد؟» « خوب معلومه دیگه مامانت رو بهم داد!» 

ناگهان صدای خشم آلود زن رشته کلام مرد را پاره کرد « ای کاش اون غول چراغ جادوی مسخره ات سقط می شد و من رو اسیر تو آدم هپروتی نمی کرد! با این اراجیفی که دائم توی گوش این بچه بیچاره می خونی آخر سر می کنیش یکی مثل خودت خیالباف. آخه مرد! یک کم به خودت بیا! دست از این خیالبافیات بردار. به فکر کار و زندگی باش! به فکر آینده من و امید باش! از رویا بیرون بیا! چشمات رو باز کن! واقعیت رو ببین!من دیگه خسته شدم از بس در دنیای خیالات بچگانه ات زندگی کردم.» زن در حالی که لحن عصبانی صداش حالا بیشتر بغض آلود به نظر می رسید ادامه داد: « تو من رو بد بخت کردی علی! تو منو … » صدای هق هق گریه زن شنیدن بقیه جمله اش را غیر ممکن کرد. پسر بچه با نا راحتی از پدرش پرسید: « بابا! داشتی بهم دروغ می گفتی نه! » « نه امید جون معلومه که بهت راست می گفتم!  مگه داستان علی بابا و چهل دزد بغداد رو نشنیدی!» « چرا! قبلا برام خونده بودیش.» « خوب علی بابا من بودم دیگه! » پسر بچه با هیجان فریاد زد: « یعنی تو همون علی بابای توی قصه بودی؟» « معلومه پسرم.» « خوب اگه راست می گی اون چراغ جادو رو چکارش کردی؟ » « خوب هنوز دارمش. یه جایی تو زیر زمین قایمش کردم.» « می دیش به من!» « نه! می خوایش چکار؟» « می خوام از غولش بخوام آرزوم رو برآورده کنه!» « می دونی پسرم! آرزو کردن کار خیلی خیلی سختیه. بعضی وقتها آدم ها یک آرزویی در دلشون دارن ولی وقتی به آرزوشون می رسن پشیمون می شن و می فهمن چه اشتباه بزرگی مرتکب شده بودند!» « مثلا چه آرزویی؟» « مثلا... مثلا من یه بار وقتی بچه بودم از غول چراغ خواستم که شاگرد اول بشم. آخه یکی از دوستام همیشه شاگرد اول می شد و من همیشه شاگرد دوم بودم و آرزو داشتم شاگرد اول بشم. اون سال دوستم پاش شکست و نمره هاش خراب شد و من شاگرد اول شدم ولی خیلی ناراحت شدم که پای دوستم شکست. دلم می خواست دوستم سالم باشه. شاگرد اول شدنم هم اصلا بهم نچسبید. خیلی از دست غول ناراحت شدم و بهش گفتم تو چرا باعث شدی پای دوستم بشکنه! غول گفت. تقصیر خودته که این آرزو رو داشتی. از اون به بعد فهمیدم که خیلی از آرزو ها اصلا ارزش خواستن رو ندارند.» « من آرزو دارم که یک پلی استیشن داشتم. » « آرزوی جالبیه ولی مطمئنی آرزوی بزرگتری نداری؟» « خوب چرا! شاید کامپیوتر بهتر باشه! یک کامپیوتر لپ تاپ معرکه اس!» « خیلی جالبه! قبل از اینکه چراغ جادو رو پیدا کنیم باز هم فکر هات رو بکن شاید آرزوی بهتری به نظرت برسه .» صدای عصبانی زن دوباره بلند شد: « اصلا این بار دیگه باید تکلیفم رو معلوم کنی! آخه من تا کی باید به پای تو بسوزم و بسازم؟  ده ساله ازدواج کردیم ولی هنوز هیچ چی نداریم! نه خونه! نه ماشین نه زندگی! حتی نتونستی یک کار درست و حسابی برای خودت دست و پا کنی. زندگیمون رو هواست. آخه من بدبخت چه گناهی کردم زن تو شدم. این امید بیچاره چه گناهی کرده که پسر تو شده. بجای اینکه به درس و مشقش برسی داری  از صبح تا شب گوشش رو از این حرفهای صد تا یه غاز پر می کنی اونوقت اسم خودت رو هم گذاشتی پدر!» مرد در حالی که با ابرو به زن علامت می داد رو به پسر بچه گفت: « امید جون چرا نمی ری زیر زمین رو بگردی! شاید چراغ جادو رو پیدا کردی!» و بعد از اینکه پسربچه از در اتاق بیرون رفت رو به زن گفت: « الهام جان! چرا اینقدر خودت رو ناراحت می کنی؟ ایشاللا وضع ما هم یه روزی خوب می شه.» « آخه کی! چرا نمی خوای چشمات رو  رو به حقیقت باز کنی؟ ده ساله داری همین جواب ها رو تحویلم می دی! دیگه بسمه! دیگه از این زندگی نکبتی حالم به هم می خوره! » « ببین الهام! هر کس یک شخصیتی داره! من رو که می شناسی اهل بازار و این دوز و دغل ها نیستم. خوب طبیعیه که نتونم یک شبه ره صد ساله رو برم!» « آقا  رو باش! کی از تو خواست یک شبه ره صد ساله رو بری! تو حتی نتونستی ده ساله ره یک شبه رو بری!» « من شرمنده تو هستم. چشم! راست می گی ! از این به بعد سعی می کنم بیشتر به فکر پول در آوردن باشم.» « نه! لازم نکرده به خودت فشار بیاری شازده! من تصمیم خودم رو گرفتم. مهرم حلال و جونم خلاص.» ناگهان صدای پسربچه ازحیات به گوش رسید: « بابا! چراغ جادو رو پیدا کردم! اگر خاکش رو پاک کنم غولش در می آد؟»  مرد با بی توجهی فریاد زد: « آره! آره!» بعد تن صدایش را پایین آورد و گفت: « الهام چی داری می گی! قول و قرارامون یادت رفت؟ اون همه عشق و احساس یادت رفت؟ تو همونی نبودی که می گفتی من تا تو رو دارم اصلا هیچ چی لازم ندارم؟» « آره من بودم. خود من احمق بودم که با این حرفام  زندگی خودم رو به باد دادم. تو هم خوب سرم شیره مالیدی و با این افسانه های شاه پریونت ده سال تمام من رو اسیر این زندگی نکبتی کردی.» صدای پسربچه دوباره بلند شد: « بابا چرا هرچی چراغ رو تمیز می کنم غولش در نمی آد؟ » « یک کم طول می کشه پسرم. چند بار قشنگ دستمال بکشی در می آد..» « تا حالات هم که تحملت می کردم واسه پسرمون بود. فکر می کردم کاری نکنم بچه ام بدون پدر بزرگ شه ولی حالا می بینم امید هم اصلا پدر بالای سرش نباشه خیلی بهتره تا پدر دیوانه ای مثل تو داشته باشه.» « الهام چرا پرت و پلا می گی؟ من در نگهداری بچه چه مضایقه ای کردم؟» « بگو چکار نکردم! همه چیز رو به بازی می گیری! دنیات شده بازی! یه بار نشستی بهش دیکته بگی؟ یه بار رفتی مدئرسه از درسهاش پرس و جو کنی؟ یه بار...»  صدای هیجان زده پسر بچه رشته کلام زن را قطع کرد: « بابا! بابا! غوله در اومد! » « آفرین پسرم!حالا آرزوت رو بهش بگو تا برآورده کنه» مرد لبخندی زد و گفت: « خودت که می دونی! توی مدرسه تنها چیزی که یاد بچه می دن تنفر از علم و دانشه! برم اونجا بهشون بگم دستتون درد نکنه که هرچی من به امید یاد می دم رو شما می زنین خراب می کنین؟ الهام! عزیزم! چرا اینقدر زود عصبانی می شی؟ چرا اینقدر خودت رو اذیت می کنی؟ تو که می دونی تو و امید زندگی من هستین! خودت که خوب می دونی برای رفاه حال شما من هر کاری دستم بیاد انجام می دم. یه پروژه نون و آبدار هم پیدا کردم که تا دو سه روز دیگه شروع می شه و جبران این دو سه ماه رو می کنه. بالاخره زندگی بالا و پایین داره! نباید آدم اینقدر زود از کوره در بره! یه چیزهایی توی زندگیمون هست که نباید آدم حریمش رو بشکونه! یه چیز هایی مثل عشق. مثل زندگی مشترک. می دونی الهام! من با تمام وجودم دوستت دارم. نگاهات، خنده هات، حتی اخمت رو هم دوست دارم. تنها آرزوم اینه که تو در زندگی خوشبخت باشی و احساس رضایت کنی! هر کاری اگر کردم فقط هدفم راحتی تو و امید بوده. باور کن که این رو از ته قلبم می گم.» اشک در چشمان زن حلقه زده بود. سرش را روی شانه مرد گذاشت و دستانش را به دور گردنش حلقه کرد و هق هق کنان گفت: «. مگه من می تونم حتی یک لحظه از تو جدا بشم! تو همسر منی تو عشق منی! من رو ببخش! گاهی یهو اعصابم به هم می ریزه! تو تقصیری نداری! مشکلات مالی برای هر کسی ممکنه پیش بیاد.» ناگهان با صدای بلندی در اتاق باز شد و پسر بچه وارد شد و با خوشحالی فریاد کشید: « هورا! غول چراغ جادو آرزوم رو برآورده کرد.» مرد با خنده گفت: « جدی؟ خوب حالا آرزوت چی بود؟» پسربچه گفت: « وقتی غول اومد بیرون بهم گفت: « ای ارباب کوچک من بفرمایید که چه آرزویی دارین تا من اون رو برآورده کنم.» من هم بهش گفتم: « ای غول چراغ جادو آرزو می کنم که مامان و بابام هیچ وقت با هم دعوا نکنند.» »

+