یک دوست

داستان کوتاه

نیایش

از فراز تپه ای که سبز ترین علف ها بر آن روئیده بود دشت را نگاه می کردم. مثل هر شب ساکت و آرام بود.نه صفیر بادی بود و نه ناله شغالی. چتر سیاه شب آسمان را پوشانده بود. و ستاره های درخشان بر تارک آن آویخته بود. سرمای سحرگاهی بی آنکه مرا بیازارد از منافذ پوستم به درون بدنم راه می یافت. هیچ نشانه ای نبود. سئوالم همچنان بی جواب مانده بود. ناگهان صدای پایی از دوردست مرا به خود آورد. لحظاتی بعد قامت تنومند دئا صمیمی ترین دوست دوران کودکیم و فرمانده جنگاوران قوم مان نمایان شد.بی آنکه حرفی بزند روبروی من بر روی تخته سنگی نشست و به چشمانم خیره شد. صورتش در تاریکی شب پنهان شده بود اما پریشان حالیش همچنان آشکار بود. حرفی برای گفتن نداشتم. منتظرماندم. او هم منتظر من بود. نا گهان خنده ای عصبی سر داد و گفت: « هیچ؟ » گفتم: « هیچ. » به تندی از جایش بلند شد و با خشم گفت: « سومای خردمند سه روز تمام منتظرت بودم. جواب سئوالم اینقدر سخت بود که سه روز تمام معطلم کردی؟» - « ای کاش خردمند بودم و جواب سئوالت را پیدا کرده بودم.» - « فرصت زیادی نداریم. دسته چندهزارنفری وحشیان تا دو روز دیگر به ما می رسند.امروز قبل از ظهر باید به راه بیفتیم. تا ظهر فرصت داری که جواب سئوالم را پیدا کنی.» در حالی که به مشرق چشم دوخته بودم تا فرصت تماشای لحظه الهامبخش طلوع خورشید را از دست ندهم صدای پای دئا را شنیدم که از تپه پایین می رفت. اولین اشعه خورشید در افق نمایان شد. دستهایم را به دعا بلند کردم و نیایش آغاز کردم: « ای گوی آتشین آسمان! ای آفتاب تابان! ای منشاء جهان! ای آنکه هرچه گرماست از توست! ای آنکه حرکت از توست! ای آنکه زندگی از توست! ای آنکه روشنایی از توست! ما از هزاران نسل پیش تا کنون در این دشت ها و کوه ها ساکن بودیم. آنگاه که ما در این سرزمین زاده شده ایم پرندگانش برایمان لالایی خوانده اند و نسیم خنکش گهواره هایمان را تاب داده است. در همین سرزمین راه رفتن آموخته ایم و از چشمه ساران همین سرزمین آب نوشیده ایم. این سرزمین خانه ماست. چشم انداز دلنوازش هر روز چشمنواز دیدگان ما و پدران ما بوده است. آواز پرندگانش ، زمزمه جویبارانش و ترنم روحنواز نسیم خنکش الهامبخش ترانه های ما بوده است. با شمیم گلهای صحراییش سرمست شده ایم و با رقص علفزارش در باد عاشق شده ایم. ای خورشید درخشان! هر روز تاخت و تاز بیگانگان بر سرزمینمان شدت می یابد. حملات مرگبار وحشیان بیابانگرد کشتزارها و دامهای ما را نابود کرده است. گله گوسفندان خود را از دست داده ایم. دیگر چیزی برای خوردن نداریم. زندگی بکلی رنگ باخته است. هر کس به سویی گریزان است. هر روز وحشیان دسته دسته و گروه گروه بر ما یورش می آورند و آنچه اندوخته ایم را غارت می کنند. دفع حمله های گاه و بیگاه آنان بیش از حد توان و تحمل ماست. ما با آنکه به سرزمین خویش عشق می ورزیم چاره ای نداریم جز آنکه سرزمین خویش را رها کنیم و به امید یافتن سرزمینی جدید راهی شویم. اینک تو بگو ای گوی آتشین آسمان! در کدامین سوی زمین خاکی خواهیم یافت که سرزمینمان باشد و علفزارهایش چراگاه گوسفندانمان شود و درختانش در تابستان سایبان شبانان خسته و در زمستان هیزم آتش خانه هایمان باشد و چشمه سارانش سیرابمان سازد. آن کدامین سرزمین است که مهر و لطف تو بر آن از گزند کاستی در امان است تا ما بتوانیم یخهای وجود خسته مان را در آفتاب لطف و کرم تو آب کنیم. کجاست آن سرزمینی که روزهایی روشن و دراز دارد و زمستانهایی گرم و کوتاه. تو ما را راهنمایی کن ای گوی آتشین آسمان!» رو به مشرق ایستاده بودم و با چشمانی پر از اشک به خورشید سحرگاهی چشم دوخته بودم. تمام وجودم غرق بود در جذبه روحانی و شکوهمند بر آمدن هستیبخش عالم از افق شرق. گویا در تماشای این لحظه شگفت انگیز تمام آن رازی که بر دل داشتم و نیازی که بر لب داشتم چون یخی در برابر آتش ناپدید شده بود. شاید آن دم دیگر هیچ نمی خواستم جز ذوب شدن در برابر اشعه افسونگر سحری که به ناگاه جواب خویش را یافتم: « اگر من را می خواهی بدنبال من بیا! » به سوی میدان شهر به راه افتادم. همه از زن و مرد و پیر و جوان بار هایشان را بسته و در میدان شهر آماده حرکت و منتظر آمدن من بودند. درست در وسط جمعیت دئا ایستاده بود و در دو سویش پئی تی و وارونا که از بزرگان و ریشسفیدان قوم بودند ایستاده بودند. دئا با دیدن من با خوشحالی به پیشوازم آمد و گفت: « بگو. سومای خردمند! سرزمین آرزوهای ما کجاست؟» گفتم: « باید به دنبال خورشید برویم!» - « اما خورشید که از شرق طلوع می کنه و تا نیمروز به سمت جنوب اوج می گیره و از ظهر تا غروب به غرب می رود!» با تردید گفتم: « شاید باید به جنوب برویم چون خورشید نیمروزی بیشتر از هر زمانی گرما و درخشش دارد.» پئی تی معترضانه نگاهی به من انداخت و گفت: « اگر قرار است خورشید را دنبال کنیم پس باید به غرب برویم چون خورشید خود همیشه به سمت غرب در حرکت است.» هنوز پئی تی سخنانش را تمام نکرده بود که وارونا معترضانه کلامش را قطع کرد و گفت: « خورشید شامگاهان به غرب می رود اما بامدادان از شرق بر می آید. همه می دانیم که مسکن و ماوای خورشید خاوران است. باید به شرق برویم تا به جایگاه آفتاب تابان برسیم.» دئا با ناراحتی پرسید: « شما چطور خود را خردمند و ریش سفید قوم می دانید وقتی حتی نمی دانید جایگاه خورشید کجاست؟ » آهی کشیدم و گفتم: « ای کاش واقعا آنطور که می گویی خردمند بودیم.» ناگهان از دور دست گرد و خاکی به هوا خاست و سواری که به تاخت به سوی میدانگاه می آمد نمایان شد. ئی آنو بود که دیروز برای دیده بانی به کوهستانی جنوبی رفته بود تا از ساز و برگ و قدرت رزمی مهاجمان خبر بیاورد. دقایقی بعد ئی آنو در پیش پای ما از اسبش پایین جست و با هیجان فریاد زد: « پس چرا منتظرید! بجنبید. هر چه سریعتر به راه بیفتید. مهاجمان هرچند کوچک اندامند و لاغر و ضعیف اما به قدری پر تعدادند که هیچگاه نخواهیم توانست بر آنان پیروز شویم. مهاجمان ازکوه سرازیر شده اند و به سرعت به سوی ما در حرکتند. هزاران سوار و پیاده کماندار و نیزه دار در راهند و بیش از یک روز با ما فاصله ندارند. قدرت و تجهیزاتشان به حدیست که به هیچ وجه در مقابلشان شانس برتری نداریم. دئا با خشم فریاد زد : « باید به کدام طرف فرار کنیم؟» ئی آنو گفت: « نمی دانم! مهم نیست به کجا! دشمن از سمت جنوب به سوی ما در حرکت است و دریا راه فرارمان را به شمال مسدود کرده است پس دو راه بیشتر نداریم شرق یا غرب.» پئی تی فریاد زد: « به غرب می رویم!» وارونا فریاد زد:« به شرق می رویم!» صدای همهمه از هر سو بلند شده بود هر کس سخنی می گفت. گروهی حرف پئی تی را تائید می کردند و گروهی دیگر به طرفداری از وارونا برخاسته بودند. ناگهان دئا با صدایی رسا فریاد زد: « دوستان من! قوم ما سالهای سال با خوشی وشادکامی در این سرزمین زندگی کرده است. ما همیشه آرزو داشتیم که بر تعداد فرزندانمان بیافزاییم تا نیرومند تر باشیم. ما عهد کرده بودیم که همیشه به قوم خویش وفادار باشیم و از تکروی بپرهیزیم تا یکپارچگی و اتحادمان چون خاری در چشم دشمنانمان مانع از طمع ورزی آنان به سرزمین مان باشد. اما در این لحظه حساس که هستی قوم ما در معرض نابودیست تنها راه بقای ما جدایی ماست. از این لحظه این قوم به دو شعبه تقسیم می شود. شعبه ای به فرماندهی پئی تی به غرب می رود و شعبه دیگر به فرماندهی وارونا راه مشرق را در پیش می گیرد. بدانید که این جدایی تنها راهیست که برای زنده ماندن در پیش رو داریم. شاید ما از این پس هرگز همدیگر را نبینیم اما در هر سوی جهان که باشیم هیچگاه تاریخ ملت خویش را فراموش نخواهیم کرد. دئا آنگاه فرمان حرکت را صادر کرد. من به سویش رفتم و گفتم.: دئا تو خود به کدام شعبه خواهی پیوست. دئا پاسخ داد: « سومای خردمند تو بهتر از هر کسی می دانی که رسم ما ماندن و جنگیدن است. من با دشمن خواهم جنگید تا از آبروی قوم خود دفاع کنم. » آنگاه بر پشت اسب سفید و تنومند خویش پرید و یک تنه برای مبارزه با دشمنان به سمت جنوب راهی شد. من نیز با وارونا راه مشرق را در پیش گرفتم. مدتی در پی یافتن سرزمینی مناسب سرگردان بودیم تا آنکه بالاخره در مشرق زمین سرزمینی یافتیم که بی شباهت نبود به سرزمین مادریمان و در آن ساکن شدیم. هرچند با یافتن سرزمینی جدید به ظاهر تمام مشکلاتمان حل شده بود اما همیشه سئوالی بی جواب آزارم می داد. نمی دانستم که عاقبت چه بر سر دئا این صمیمیترین دوست من و شجاعترین جنگاور قوم ما آمده است. همیشه از مسافرانی که از غرب به سرزمین جدید ما می آمدند از سرنوشت دئا جویا می شدم ولی هیچ گاه جوابم را نمی یافتم تا اینکه سالها بعد از مسافری که از مغرب به سرزمین ما آمده بود پاسخم را گرفتم. او گفت: « دئا سرکرده دیوان مازندران که در بین سپاهیان دشمن به دیو سپید شهرت داشت در نبردی سهمگین بدست رستم پسر زال کشته شد.»

+