یک دوست

داستان کوتاه

ساندویچ بیکن

آرمین نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت هشت بود. باید کم کم برای شام مهمانهاش فکری می کرد. اغذیه فروشی موسیو مارتیک همیشه اولین انتخاب آرمین بود. هم در دو قدمی خانه شون بود و هم غذاش بی نظیر بود. موسیو مغازه کوچیکی داشت که جایش هم زیاد خوب نبود، در ضمن ظاهر مغازه اش هم چندان شیک و مشتری پسندی نبود اما همیشه پر مشتری بود چون ساندویچهایش از بهترین ساندویچهای تهران بود. اغلب مشتری های موسیو از مشتری های ثابتی بودند که سالیان سال موسیو رو می شناختند و همیشه اونجا غذا می خوردند. موسیو هم روی مشتری های ثابتش حساب خاصی باز کرده بود و براشون سنگ تموم می گذاشت. آرمین رو کرد به مهمونهاش و گفت: - « برای شام با ساندویچ موافقین؟» - « آخه آرمین جان نمی خوایم بندازیمت توی دردسر. یه نون و پنیر بیاری دور هم بخوریم کافیه.» - « درد سر چیه؟ می خوام تو و حسین رو یه جایی دعوت کنم و یه غذایی بهتون بدم که نظیرش رو تا حالا نخورده باشین. یه ساندویچی آشنا دارم که ساندویچ بیکنش رو سفارشی فقط برای مشتریهای ثابتش می زنه می ریم سه تا می گیریم می ریم توی پارک می شینیم می خوریم موافقین؟» حسین که دهانش آب افتاده بود رو کرد به علی و گفت: - « من که موافقم. از گشنگی دارم می میرم.» علی هم من و منی کرد: - « آخه مزاحم می شیم!» آرمین گفت: - « تعارف نکنین، برای شما ها که فردا امتحان قضاوت دارین لازمه که امشب رو حسابی خوش بگذرونین تا فردا بدون استرس و با خیال راحت و فکر باز بتونین امتحانتون رو بدین. در ضمن یه تمرینی هم می شه برای امتحان فرداتون!» علی با تعجب پرسید: - « تمرین؟ چه تمرینی؟» آرمین نیشخندی زد و گفت: - « اینکه قضاوت کنین و بگین واقعا این ساندویچه خوشمزه ترین ساندویچی که تو عمرتون خوردینه یا نه!» هر سه نفر زدند زیر خنده.

دقایقی بعد آرمین، علی و حسین در ساندویچ فروشی بودند. موسیو با دیدن آرمین لبخندی زد و با خوشرویی گفت: - « به به آرمین خان! خوش اومدین، چی میل داشتین؟»  آرمین لبخندی زد:- « سلام ، سه تا بیکن می خوام.» و در حالی که چشمکی می زد ادامه داد:- « از همون مخصوصاش باشه ها!» موسیو هم سری تکون داد: - « ای به چشم ، سه تا بیکن مخصوص برای آرمین خان! همینجا می خورین یا می برین؟» - « بی زحمت بذار تو نایلون می ریم پارک می خوریم. سه تا نوشابه هم بذار.» چیز زیادی طول نکشید که ساندویچ ها آماده شد. آرمین پول ساندویچها رو حساب کرد و سه نفری به راه افتندند. هوا گرم و دلپذیر بود. آرمین و مهمانهاش بعد از کمی پیاده روی به پارک رسیدند، بالاخره نیمکتی رو در گوشه دنجی از پارک برای نشستن انتخاب کردند و شروع کردند به خوردن ساندویچ ها.  ساندویچ ها گرم و خوشمزه بود. بعد از چند لقمه حسین در حالی که جرعه ای از نوشابه اش رو سر می کشید گفت: - « نه بابا عجب ساندویچ توپیه!» علی هم در حالی که لقمه اش رو فرو می داد گفت: - « آره ! بی نظیره! من تا حالا یه همچین ساندویچ خوشمزه ای نخورده بودم مزه اش با ساندویچ های دیگخ خیلی فرق می کنه. چه سسی زده؟»  آرمین گفت: - « سسش چیز خاصی نیست، گوشتشه که خوشمزه اش کرده.»  - «مگه گوشتش چیه؟» - « خوک اصله، مال ارمستانه، کالباس دست سازه.»  ناگهان آرمین متوجه سکوت سنگین محیط اطرافش شد. صدای ملچ و ملوچ ساندویچ خوردن علی و حسین دیگه به گوش نمی رسید. هردو با چشماهای گرد شده خشکشون زده بود و داشتند مات و متحیر به آرمین نگاه می کردند. آرمین با تعجب پرسید: - «چی شده چرا ماتتون برده؟» هردو لقمه ای رو که در دهانشون بود به بیرون تف کردند. علی گلوش رو صاف کرد و گفت: - « من سرم درد گرفته. خیلی چرب بود. حالم رو بد کرده.» حسین هم در حالی که اخم کرده بود گفت: - « آره ، خیلی بد مزه بود من دیگه نمی تونم بخورم.» علی ادامه داد: - « دیدم یه ته مزه خیلی بدی داره. داره حالم رو بهم می زنه.» حسین گفت: « من دلدرد بدی گرفتم. از اول داشتم به زور می خوردمش. تا حالا ساندویچ به این مزخرفی و بد مزگی نخورده بودم.» علی در حالی که با حرکت سر حرف حسین رو تائید می کرد گفت: - « آره منم بدجوری دلدرد کردم. یه قرصی چیزی دارین بهم بدین؟ حالم خیلی بده دارم بالا می آرم خیلی سنگین بود، مزه اش هم که مثل زهر مار بود!» ناگهان آرمین با صدای بلند زد زیر خنده: - « الحق که شما دو تا از اون شهرستانی های ساده دلین ها! چقدر زود باورین شما؟ عقلتون کجا رفته؟ توی مملکت جمهوری اسلامی اونم توی یک ساندویچ فروشی دارای جواز رسمی کسب خوک کجا پیدا می شه؟ کی جراتش رو داره گوشت خوک بیاره؟» در حالی که از زور خنده اشک از چشمهای آرمین جاری شده بود گفت: - « کافیه بفهمن کسی ساندویچ گوشت خوک داره که بیچاره اش کنن.» آرمین در حالی که از زور خنده به سختی حرفاش شنیده می شد ادامه داد: - « این جوری می خواین قاضی بشین؟ هر کی هر چی گفت رو می خواین فوری بدون فکر قبول کنین؟ بیچاره ما که شما ها قرار قاضی مملکتمون باشین!» علی با لحن خجالتزده خنده ای کرد و گفت: - « اِ... راست می گی ها! آخه تو اینقدر جدی گفتی که باورمون شد!» حسین هم در حالی که خنده سرداده بود گفت: - « نه بابا، معلوم بود داره شوخی می کنه! من از اول فهمیده بودم.» علی که داشت گاز دیگه ای به ساندویچش مس زد حرف حسین رو تایید کرد و گفت: -« آره ولی از حق نگذریم هنرپیشه خوبی می شی آرمین! خیلی قشنگ فیلم بازی کردی ولی بدون شوخی می گم، عجب ساندویچ خوشمزه ایه! من غذا به این لذیذی در کل عمرم نخورده بودم.» حسین هم لقمه بزرگی که در دهانش بود رو قورت داد و گفت: - « آره ما که دیگه مشتریش شدیم. علی آدرسش یادت باشه دفعه بعد که اومدیم تهران بیایم اینجا غذا بخوریم.» آرمین از جاش بلند شد و کیسه نایلونی ساندویچها و بطری پلاستیکی خالی نوشابه اش رو توی ظرف آشغال انداخت و گفت: - « خوب خدا رو شکر که خوشتون اومد.» علی گفت: -« معلومه! اصلا حرف نداشت. خوشمزه ترین ساندویچی بود که من تو عمرم خورده بودم.» حسین هم حرف علی رو تائید کرد و گفت: « چقدر هم زود هضم و خوش خوراک بود. من الان ده تا دیگه از این ساندویچها رو می تونم بخورم» - « دیگه کم کم باید بریم، امشب رو شما باید زود بخوابین که فردا سر جلسه امتحان خواب آلود نباشین و به اندازه کافی تمرکز فکری داشته باشین. راستی دل درد و حالت تهوع و این چیزا که ندارین؟» - علی گفت: « نه بابا! دلدرد کدومه؟ خیلی سبک و زود هضم بود.» در حالی که هر سه نفر قدم زنان به طرف خانه می رفتند آرمین پرسید: -« پس شما فردا ساعت شیش باید بیدار  شین! من یه ساعت زنگی دارم براتون کوک می کنم شیش زنگ بزنه بعد که بیدارشدین بذارینش روی هشت.» علی گفت: -« باشه، ما بعد از امتحان می ریم یک کمی توی شهر می گردیم شب باز دوباره میاییم پیشت.» آرمین نیشخندی زد و گفت: - « بازم هوس ساندویچ بیکن خوک کردین؟» هر سه نفر زدند زیر خنده. علی گفت: - « ولی خداییش بدجوری سرکار گذاشتیمونا!» آرمین با لحنی جدی گفت: -« نه! راستش رو بهتون گفتم. ساندویچ بیکن خوک بود. چون دیدم وسط غذاتون موندین و نمی خورینش مجبور شدم بهتون دروغی بگم که گوشت خوک نیست که بخورینش!» حسین خنده ای کرد و گفت: -« دیگه اینقدر هام پخمه نیستیم ما آرمین خان! حالا درسته شهرستانی هستیم ولی دیگه نمی تونی رنگمون کنی!» علی هم خنده کنان چشمکی زد و گفت: -« خوب حسین! آرمین راست می گه دیگه!  گوشت خوک بود.» هر دو باز هم زدند زیر خنده. اما آرمین با لحنی جدی گفت: -« میل خودتونه که باور بکنین یا باور نکنین! به هر حال من واقعیت رو بهتون گفتم.» باز هم صدای قهقهه خنده حسین و علی بلند شد.   

-« خوب تعریف کنین ببینم امتحانتون چطور شد؟» علی با خوشحالی گفت: - « عالی بود! خیلی سئوالاش راحت بود. نه حسین؟» -« آره بابا! اصلا فکرشم نمی کردم اینقدر راحت باشه! من که حتما قبولم.» - « خوب به سلامتی، ببینم بیکن خوک که اذیتتون نکرد» حسین و علی هر دو زدند زیر خنده. علی خنده کنان گفت: -« نه بابا خوکه خیلی بهمون ساخت! خداییش کلی با این شوخیت روحیه گرفتیم!» حسین هم که داشت می خندید گفت: -« آرمین تو با این استعداد فیلم بازی کردنت چرا نمی ری دنبال هنر پیشگی؟ نه واللا جدی می گما! خیلی قشنگ فیلم بازی میکنی. ما که اولش داشت باورمون می شد راستی راستی گوشت خوک به خوردمون دادی!» علی گفت: - « نه دیگه! اینقدر هم شورش نکن حسین! معلوم بود داره سر به سرمون می ذاره!» آرمین نگاهی به ساعتش کرد و گفت: - « خوب پس موافقین بریم یه بیکن خوک دیگه بزنیم ؟» هر دو قبول کردند و به راه افتادند دقایقی بعد در ساندویچ فروشی بودند. فقط یک مشتری توی مغازه منتظر آماده شدن سفارشش بود. علی چشمش افتاد به جواز کسبی که روی دیوار ساندویچ فروشی نصب شده بود و زیرش با حروف درشت نوشته شده بود « اقلیت مذهبی» کنار جواز کسب یک وایتبورد کوچیک رو به عنوان منو به دیوار زده بودند و روش انواع ساندویچهای موجود و قیمتشون رو نوشته بودند زیر ساتدویچ بیکن با حروف کوچکتر داخل پرانتز نوشته بودند « مخصوص اقلیت های مذهبی» بعد از اینکه مشتریی که منتظر ساندویچش بود ساندویچش رو گرفت و رفت موسیو رو به آرمین کرد و گفت: -« خوب آرمین خان مهمونات دیشب از بیکن خوششون اومد؟» آرمین گفت: -« آره خیلی خوششون اومد! می گفتند تو عمرشون ساندویچ به این خوشمزگی نخورده بودند»  - « خوب معلومه! باید هم خوششون می اومد! بیکن خوک اصل بود! خودم فقط مخصوص مشتریهای ثابتم از ارمنستان آوردم!»

+