یک دوست

داستان کوتاه

مسابقه دو

من باید برنده بشم. باید! باید! با حد اکثر توانم در حال دویدنم. چیز زیادی به خط پایان باقی نمونده. فقط دو نفر مونده. باید از جا بکنم باید پرواز کنم. فاصله ام تا نفر جلویی کمتر و کمتر می شه. می دونم که می تونم. من برنده این مسابقه هستم. افتخارات زیادی در انتظارمه. کاپ قهرمانی و جایزه. باز هم باید سریعتر بدوم. باز هم سریعتر. پاهام درد گرفته. سوزش خفیفی در سینه ام احساس می کنم. نفس های پیاپی و سریع  امانم رو بریده. نه! نباید تسلیم بشم. من باید برنده بشم. باید به همه ثابت کنم که راه درستی رو انتخاب کردم. باید به پدرم ثابت کنم که تنها راه موفقیت درس خوندن نیست. باید بهش نشون بدم که اگر دنبال درس نرفتم چیز زیادی از دست ندادم. دیگه حق نداره به من به دیده تحقیر نگاه کنه! من قهرمان مسابقات دو میدانی هستم.  مجید بی شعور اون روز چطور جلوی همه بچه ها آبروم رو برد! با اون قیافه از خود راضیش برای همه تعریف کرد بابام که فهمید کنکور رد شدم چطور کتکم زده! خودش کاردانی قبول شده فکر می کنه حالا شاخ غول رو شکسته! باید نشونش بدم. باید کاری بکنم که تا آخر عمر حسرت موقعیت منو بخوره. باید قهرمان بشم. باید بفهمه خیط کردن من جلوی بقیه یعنی چی! دارم به نفر دوم می رسم. تند تر٬ باز هم تند تر٬ عالیه. دارم ازش جلو می زنم. بیچاره بریده. حالا دیگه فقط یک رقیب دارم. می دونم که اون رو هم الان می گیرم. خبر قهرمانی من مثل توپ تو ی محل می ترکه. چه غوغایی به پا بشه! همه اونها که با نیش و کنایه بهم می گفتن برو پسر به فکر زندگی باش حسابی حالشون گرفته می شه. دیگه می فهمن زندگی واقعی چیه!  عکسم می ره روی جلد مجله اخبار ورزشی. مدال قهرمانی! خبرنگار های تلویزیون!  نفسم تنگ شده. درد و سوزش سینه ام بیشتر شده. دارم به نفر اول نزدیکتر می شم. قهرمان که شدم دیگه مجید جرات نمی کنه بره پیش بابام و قیافه حق به جانب به خودش بگیره و بگه من خیلی سعی کردم کمکش کنم ولی رضا درس بخون نیست. بابام هم دیگه نمی تونه در جواب مجید قیافه مادر مرده به خودش بگیره و سرش رو با نا امیدی تکون بده و بهش بگه می دونی مجید جون من از دست این پسر بی عقل و سر به هوا دیگه ذله شدم. ای کاش این یک دونه پسر رو هم اصلا نداشتم.  دیگه رسیدم به نفر اول. عجب سرعتی داره بی شرف. دید من دارم بهش می رسم دیگه تخت گاز کرده. ولی زیاد دووم نمی آره. استقامت منو نداره. مطمئنم کم می آره. باید بگیرمش.کافیه هر قدمم یک میلیمتر بلندتر باشه. تا حالا نشده بود سینه ام اینقدر بسوزه. انگار تمام راه نفسم زخم شده. تمام آرزوهام بستگی به همین آخرین ثانیه ها داره. باید برنده بشم. اگر برنده بشم ماجرا بر عکس می شه! حالا این منم که واسه مجید قیافه می گیرم و جلوی همه خیطش می کنم. بابام هم می ره پیش بابای مجید و پز می ده که پسرم قهرمان کشور شده. درسته کنکور قبول نشده ولی قهرمانی کشور کجا و قبولی کنکور کجا؟ تازه ایشاللا سال دیگه کنکور هم قبول می شه! ولی بابای مجیدی که من می شناسم حتما بابام رو سنگ روی یخ می کنه.  یه نیش خندی می زنه و با قیافه ای حق به جانب می گه: آقا نصرت الله خوب کردی این پسره سر به هوا رو فرستادی بره ورزش. اون که درس بخون نبود. جربزه کار و کاسبی رو هم که نداشت. لااقل اینجوری سرش گرم ورزش می شه دیگه نمی ره سراغ مواد و نئشه جات که به روز سیاه بکشوندت. بعدش هم حتما بابام که حسابی پکر شده می گه نه آقا مصطفی رضا اهل این برنامه ها نیست. عاقل تر از این حرفاست. فقط یه کم تو درس خوندن تنبله. آقا نصرت الله هم بالاخره آسش رو رو می کنه و می گه. آره آقا نصرت، خوب شد لااقل عقل به خرج دادین و فرستادیش دنبال دو سرعت چون خودت که می دونی ورزش های درست و حسابی کلی تیز هوشی و زرنگی می خوان. مثلا فوتبال و کاراته و کشتی و این چیزا خیلی حسابگری می خواد. بهره هوشی بالا می خواد. حواس جمع می خواد. تنها ورزشی که از این پسره بر می اومد همین دو سرعت بود و بس چون فقط کافیه راست دماغش رو بگیره و بدوه! این پسره لندهور هم که تنها هنرش اینه که عین اسب بدوه! البته بازم شک داشتم برنده بشه! نه این که بگم زورش نمی رسیدا! برای این شک داشتم که آخه این پسره هپروتیی که من می شناسم وسط مسابقه یهو می ره تو فکر و خیال و وقتی از هپروت در می آد که آخر شده باشه! بابام هم که پکر تر و اخمو تر از همیشه برمی گرده خونه و بغ می کنه یک گوشه می شینه و سر شام باز از اون نگاههای تحقیر آمیزش حواله ام می کنه و می گه: خیله خوب! گفتی برم مسابقه دو بدم ، گفتم چشم بفرما!  اینم از مسابقه ات. حالا ببینیم برای درس نخوندن چه بامبولی می خوای در بیاری!

با صدای تشویق تماشاچی ها به خودم می آم! یادمه دو نفر جلوم بودند، اولی رو گرفته بودم و سینه به سینه نفر اول شده بودم. نتایج اعلام می شه.  

حتما اشتباهی شده! اسمم اصلا جزو برنده ها اعلام نشده!

+