یک دوست

داستان کوتاه

اتوبوس

اتوبوس قدیمی و کثیف به آهستگی در جاده پرپیچ و خم کوهستانی در حرکته. احساس عذاب و نارضایتی به خاطر فواصل کم ردیفهای صندلی ها یا شاید به خاطر تکانهای شدید اتوبوس در چهره مسافران به وضوح دیده می شه. گریه لجبازانه پسربچه ای پنج – شش ساله آزارم می ده. مادر و پدرش روی صندلی های ردیف جلویی من نشسته اند و مادر پسر بچه او رو روی زانوهاش نشانده. صدای وزوز لجوجانه باد از درزهای پنجره به گوش می رسه. از پخش صوت اتوبوس موسیقی قدیمی و مهوع پخش می شه. خواننده اش با صدایی جیغ مانند و خش دار خطوط نامنظم ، عمیق و دردناکی روی صفحه اعصابم حک می کنه. به ساعتم نگاه می کنم: نه! هنوز که برای رسیدن به کنفرانس دیر نشده اما با این سرعت کم اتوبوس هیچ بعید نیست دیر بشه ووقت و پولم به کلی هدر بره. پیرمردی حدودا هفتاد ساله با مو های جو گندمی و پوست تیره روی صندلی کناریم نشسته. کت و شلوار پشمی خیلی معمولی طوسی رنگی به تن داره. لبهاش ضخیم و تیره رنگه. از حالت صورتش هیچ احساسی استنباط نمی شه. پیر مرد چند شکلات از جیبش در می آره و به من تعارف می کنه. برای جلوگیری از باز شدن سر صحبت رشوه اش رو قبول نمی کنم و با بی اعتنایی می گم ( نه مرسی ) و روم رو به سمت راهروی اتوبوس برمی گردونم. غیر از کسالت و دلمردگی از مصاحبت با یک پیرمرد شهرستانی چه چیزی می تونه نصیبم بشه؟ احتمالا این پیر مرد از کودکیش جز زورگویی بزرگتر هاش هیچ خاطره دیگه ای نداره و با پا گذاشتن به جوونی ناگهان خودش رو مسئول و نان آور چند سر عائله دیده. همچین آدمی بجز داستان مرگ تدریجی چه چیزی ممکنه در چنته داشته باشه؟ داستانی از قبیل میلیونها داستان نا تمامی که به ناگاه در اواسط یکی از ملال آور ترین فصل هاشون متوقف شدند و هنوز در انتظار نویسنده بی حوصله شون هستند که شاید روزی حوصله کنه و اون ها رو به سرانجامی برسونه. داستانهایی که شخصیت های اصلیشون هر کدوم خودشون رو نویسنده اون می دونند غافل از اینکه  از مغز یک ربوت داستان نویسی طراوش کردند و نه تنها ارزش خوتنده شدن ندارند بلکه باید اونها رو با انداختن در ظرف زباله هر چه زودتر از انتظار به پایان رسیدن نجات داد.

به یاد داستان زندگی خودم می افتم. باز هم داستانی نا تمام و کسالت بار که شخصیت اولش جز انجام کورکورانه دستورات و اطاعت بی چون و چرای قوانین چاره ای دیگه نداشته و سوار بر اتوبوس سرنوشت تحت کنترل راننده ای نا آشنا به سوی آینده ای نا معلوم برده می شه. از بچگی همیشه سعی کرده بودم که خوب باشم. پسر خوب بودن پاداشی بود که همواره برای بدست آوردنش چاره ای جز اطاعت مو به موی دستورات پدر و مادرم نداشتم. پسر خوب بودن یعنی لغت « چشم » به تدریج متوجه شدم که غیر از پدر و مادر کسان دیگه ای هم هستند که باید ازشون اطاعت کنم. در مدرسه هم دانش آموز خوب بودم و اون رو با تفویض بخش دیگه ای از اراده ام به معلمین و اولیاء مدرسه بدست آوردم. در جمع همکلاسی هام هم دوست داشتم دوست خوب باشم. اینجا هم بخش دیگه ای از اراده ام به تاراج رفت. گاهی مجبور می شدم از دانش آموز خوب بودن و پسر خوب بودن و دوست خوب بودن یکی رو انتخاب کنم. این مواقع حرف اون خدایی رو گوش می کردم که قدرت و تسلط بیشتری بر من اعمال می کرد. به ندرت آرزویی در دلم داشتم غیر از اونچه دیگران برام درنظر می گرفتند. بالاخره خداهام در مورد آینده ام به توافق رسیدند. من برای اینکه ثابت کنم هم پسر خوب هستم ، هم دانش آموز خوب و هم دوست خوب باید پزشکی خوندن آرزو و هدفم می شد.  به تدریج با رفتن به مراحل بالاتر معنی خوب کمی تغییر کرد. چند تا خدای دیگه هم سرو کله شون پیدا شد: خدای قوانین می خواست قوانین رو رعایت کنم تا یک همشهری خوب باشم و خدای مذهبیون می خواست احکام رو رعایت کنم تا یک انسان خوب بشم. حتی اسکولاپ خدای پزشکی هم از لابلای اساطیر یونان باستان در اومده بود بیرون و مار مخوفش رو گره زده بود دور گردنم تا مجبورم کنم صبح تا شب درس بخونم تا یک پزشک خوب بشم! اما تا کی باید در بند این لغت شیطانی باقی می موندم؟ آیا هیچ وقت راهی برای فرار از چنگال مخوف این سحر و افسون هولناک پیدا خواهم کرد؟

زیر چشمی نگاهی به پیرمرد می اندازم. لبخند ملایمی بر لبهاش است. به نظر می رسه برای شکل دادن به این تبسم محو هیچ کدوم از عضلات صورتش رو منقبض نکرده.چشمهاش بازه ولی به جایی خیره نیست. یک نوع احساس شوق و امید در چشمهاش موج می زنه. دلم به حال پیرمرد می سوزه. چقدر غافل و نا آگاهه. مسلما در طول زندگیش حتی یک داستان هم نخونده با وجود این چقدر آرزومندانه به سوی آینده در حرکته! واقعا چه چیزی رو اینطور مشتاقانه انتظار می کشه؟ شاید در انتظار پایان تراژدی زندگیشه که مثل همه تراژدی های دیگه با مرگ قهرمان داستان شکل می گیره!

زن و شوهری جوان نظرم رو جلب می کنن. در یکی از ردیف های جلویی اتوبوس نشسته اند. هر دو خوشحال به نظر می رسند. از ظاهرشون معلومه که تازه ازدو.اج کردند. با هیجان مشغول صحبت کردن با همدیگه هستند. نمی دونم تا چند سال دیگه حرف برای گفتن خواهند داشت؟ صدای جر و بحث زن و شوهر قبلی که به همراه پسرشون در ردیف جلویی من نشسته بودند رشته افکارم رو پاره می کنه. زن با عصبانیت شوهر رو متهم به خساست می کنه که چرا برای بچه صندلی جدا نگرفته و مرد هم زن رو بیرحمانه متهم به بی محبتی می کنه چرا که دیگه حاضر به تحمل وزن بچه روی زانوهاش نیست.

اتوبوس به کندی از پیچ و خم جاده سرد و کوهستانی عبور می کنه. راننده مصمم و جدی به نظر می رسه. در مقابله با فراز و نشیب های جاده با استفاده مناسب از اهرمها و پدالهایی که برای کنترل اتوبوس در اختیار داره به خوبی کارایی و مهارت خودش رو نشون می ده. حرکتهای نرم فرمان اتوبوس به همراه حرکت های تند پدالها و اهرمها مجموعه ای  نامنظم از تکانها رو ایجاد می کنه که منجر به انقباضات و حرکات همسان عضلات و اندامهای مسافران اتوبوس می شه. همه با هم به چپ یا به راست خم می شن. من نیز مانند برگی بر روی امواج متلاطم دریا به همراه بقیه مسافرها به این سو و آن سو متمایل می شم. گرچه هر کدوم از مسافر های این اتوبوس به ظاهر هدف متفاوتی در سر داره ولی به نظرم می رسه که این هدف های متفاوت ظاهری و سوریه و ما خودمون رو با اونها گول می زنیم تا از حقیقت واقع شدن در مغناطیسی عظیم که به وسیله این اتوبوس ما رو به آنسوی کوهها می کشونه فرار کنیم. شاید یکی برای مداوا سفر می کنه و یکی برای تحصیل و دیگری برای کار. اهدافی که در ظاهر بسیار متفاوت به نظر می رسند اما در ورای این سادگی بچگانه همه معلول یک ویروس کامپیوتری هستند که  یک هکر بی دلیل در سیستم عامل ذهن این روبوت ها وارد کرده تا اونها رو به سوی احساس رضایتی احمقانه ناشی از خودخواهی و برتری جویی رهنمون باشه.

صدای پیرمرد من رو به خود می آره. با لحنی آرام می گه: - چه روز قشنگی! صداش حالتی داره که نمی تونم تشخیص بدم که برای باز کردن سر صحبت مسئله زیبایی روز رو مطرح کرده یا واقعا این روز سرد و این هوای تیره و این آفتاب کمرنگ زمستونی به نظرش زیباست. بی اراده با لبخندی ساختگی می گم: بله درسته! پیرمرد ادامه می دهد: -تماشای جاده خیلی لذت بخشه. من هرچی بیرون رو تماشا کنم سیر نمی شم.      از پنجره بخار گرفته کنار پیرمرد نگاهی به بیرون می اندازم. بجز یکنواختی کسالت آور چیز دیگه ای نظرم رو جلب نکرد. صندلی من کنار پنجره نیست برای همین به خودم حق می دم که از پنجره چیز زیادی نبینم.   مدتهاست که در مسافرت ها کنار پنجره نمی نشینم چون تماشای منظره های بیرون به همراه تکانهای اتوبوس حالم رو به هم می زنه. غیر از اون از تماشای مناظر بیرون هیچ لذتی نمی برم. تماشای خانه های بدنمای روستایی های روستاهای بین راه که انگار کاریکاتور احمقانه ای از خانه های شهرهاست بجز احساس منزجر کننده فقر و نکبت حالت دیگه ای در من ایجاد نمی کنه. پیر مرد که می بینه سعی کردم بیرون رو تماشا کنم دلسوزانه می گه:  - من جلوی دیدت رو گرفنم؟ اشکالی نداره. من باید همین جا ها  بین راه پیاده بشم. تو اونموقع می تونی بیای روی صندلی من کنار پنجره بشینی و با خیال راحت بیرون رو تماشا کنی.

راننده هیچ عجله ای نداره. اگر به کنفرانس نرسم خیلی بد می شه. در ردیف جلویی کودک روی زانو های پدر و مادرش دراز کشیده و به خواب رفته. مادر در حالتی خلسه مانند بین خواب و بیداریه. گویا وزن کودک بر روی پاهاش انرژی لازم برای حرکت موتور حیاتش رو تامین می کنه و تلمبه قلبش رو به حرکت در می آره. مسافران گهگاه با تکانهای شدید ناشی از دست انداز ها و پیچ های تند از خواب می پرند و و دوباره فورا به خواب می رند. در هنگام خواب صورت بعضی از مسافرها در هم می ره، انگار دارند درد می کشند و صورت بعضی دیگه متبسم به نظر می رسه. شاید برای لحظه ای تونسته اند از زندان زندگی فرار کنند. اما افسوس که این رهایی و فرار خیالی بیش نیست.

شاید پیرمرد احساس کسالت و خستگی رو در صورتم می بینه چون رو به من می کنه و با لحن دوستانه ای می گه: سخت نگیر صندلی ها اونقدر ها هم ناراحت نیستند. در عوض از دیدن زیبایی ها لذت ببر. بعد اسباب و اثاثیه اش رو جمع و جور می کنه و با صدای بلندی به راننده می گه: - من همین جا پیاده می شم. چند ثانیه بعد اتوبوس متوقف می شه پیر مرد با من خداحافظی می کنه. در دلم بهش غبطه می خورم چون هم از عذاب یک مسافرت خسته کننده راحت شده و هم خیلی خشحال و راضی به نظر می رسه. با توقف اتوبوس و پیاده شدن پیرمرد  مسافری با قیافه ای پیروزمند و راضی وارد اتوبوس می شه و برای نشستن صندلی خالی پیرمرد رو انتخاب می کنه و مستقیما به سمت من می آد. من هم طبق توصیه پیرمرد و همینطور برای تسریع کار فورا جام رو به تازه وارد می دم و خودم روی صندلی خالی پیرمرد که کنار پنجره بود می نشینم. تازه وارد پسر تر و تمیزیه. چند سال از من کوچکتر به نظر می رسه. نباید بیشتر از بیست و چهار داشته باشه. یک شلوار جین آبی و یک کاپشن نوی زرد متمایل به کرم رنگ به تن داره. کیف سامسونت قهوه ای رنگش رو در محل کیف های دستی واقع در قفسه بالای سر مسافرین جاسازی می کنه و کاپشن زیپ دارش رو در می آره ضمن نشستن روی صندلی از من به خاطر تعارف صندلیم تشکر می کنه و کاپشنش رو روی پاهاش می اندازه. به بیرون نگاه می کنم. سرنشین های ماشین های سواری در حالی که نگاه تحقیر آمیزی به اتوبوس و مسافرانش می اندازند به سرعت از ما سبقت می گیرند. نمی دونم به کجا می رند! آیا با ما هم مقصدند؟ اصلا شاید اونها هم کنفرانس دارند. شاید هم مقصدشون خیلی فرق داشته باشه. شاید کار خیلی مهمی دارند که اینقدر تند می رونند. تند می رن تا زودتر به آینده برسن. آخه همه چیز های مهم در آینده شکل می گیره. حال هیچ اهمیتی نداره چون باید زودتر سربه نیستش کنیم و زود تر به آینده برسیم.  شاید هم تند می رونند تا ما فکر کنیم که کار مهمی دارند. نباید نا امید بشم. هنوز چند ساعتی تا شروع کنفرانس وقت هست.

صدای همسفر تازه ام من رو به خودم می آره. یک پاکت بزرگ تخمه آفتاب گردون جلوم می گیره و تعارف می کنه. می گم: - نه مرسی. اصرار می کنه. ناخودآگاه یک مشت بر می دارم و شروع می کنم به شکستن. خشک و شوره. مزه اش خیلی دلچسبه. با شکستن هر تخمه مزه مطبوعی زیر دندانهام حس می کنم که تشویقم می کنه که سریعتر تخمه بشکونم.مشت بعدی تخمه رو از داخل پاکت یرمیدارم. مسابقه سختی بین من و همسفر جدیدم به راه افتاده. به روبرو خیره شده ام ولی چیزی رو نمی بینم. قدرت حواس شنوایی، بینایی، لامسه، بویایی و چشاییم همه فقط در خدمت فرایند تخمه شکستن و تخمه خوردنمه و از محیط اطراف هیچ محرک حسی دیگه ای رو دریافت نمی کنم. ذهنم خالیه. هیچ چیزی در سرم نیست بجز تمایلی وصف ناشدنی به بهرمند شدن هرچه سریعتر از لذت مزه تخمه. دست انداز شدیدی چشمان چند مسافر رو باز می کنه اما دوباره به آرامی بسته می شن. گرمای مطبوع روی پوست صورتم من رو به خودم می آره. این آفتابه که مدتیه روی صورتم افتاده و پوست صورتم رو گرم کرده.  دشت اگرچه به ظاهر خشکه ولی زیر نور آفتاب جان گرفته. بوی رویش می آد. احساس شعف می کنم. گویا دنیا از خواب بیدار شده. شاید هم این منم که از خواب بیدار شدم. همه چیز واقعی تر و زنده تر از قبله. از آسمان تا زمین، همه جا و در همیشه خودم رو حس می کنم. واژه های خوبی و بدی ، گذشته، حال و آینده  بیگانه و ساخته ذهنی نا آگاه و سفسطه گر به نظرم می رسه. همه چیز رو زیبایی در بر می گیره. نور خورشید از تک تک اجزاء هستی زبانه می کشه و گرمای مطبوعش در پیکرم پخش می شه. شاید طلسمم شکسته شده! شاید آفتاب ویروس سیستم عامل ذهنم رو پاک کرده. همسفرم هنوز مشغول تخمه شکستنه و به این حقایق توجهی نشون نمی ده. بعد از تمام شدن تخمه ها هم شاید به خواب تخمه فرو بره! صداش می کنم. رویش رو به سمت من بر می گردونه. بهش می گم: چه روز قشنگی! با تعجب نگاهی به من می اندازه و با لبخندی ساختگی می گه – بله درسته! ادامه می دم: - تماشای جاده خیلی لذتبخشه. من هرچی به بیرون نگاه می کنم سیر نمی شم. از پنجره بخارگرفته کنار من نگاهی به بیرون می اندازه. به نظرم می رسه که چیز خاصی نظرش رو جلب نمی کنه. البته از اونجایی که صندلیش کنار پنجره نبود بهش حق می دادم. سعیش برای تماشای دنیای خارج از پنجره من رو امیدوار می کنه. شاید با نشستن کنار پنجره خورشید به اون هم بتابه. نسبت بهش احساس دلسوزانه ای پیدا می کنم چون این منم که جلوی نور آفتاب رو گرفته ام. بهش می گم: - من جلوی دیدت رو گرفنم؟ اشکالی نداره. من باید همین جا ها  بین راه پیاده بشم. تو اونموقع می تونی بیای روی صندلی من کنار پنجره بشینی و با خیال راحت بیرون رو تماشا کنی. جوان رویش رو بر می گردونه و به فکر فرو می ره. احساس کسالت در صورتش موج می زنه. نسبت بهش احساس صمیمیت می کنم. بهش می گم: : سخت نگیر صندلی ها اونقدر ها هم ناراحت نیستند. در عوض از دیدن زیبایی ها لذت ببر. بعد اسباب و اثاثیه ام رو جمع و جور می کنه و با صدای بلندی به راننده می گم: - من همین جا پیاده می شم.

+