یک دوست

داستان کوتاه

گنجشک کوچک

گنجشک کوچک دانه ها را در دهان جوجه های گرسنه اش گذاشت و به سرعت به سوی آسمان پر کشید. هنوز جوجه هایش خیلی کوچک و ضعیف بودند ولی روزهای گرم تابستانی هر روز کوتاهتر و کوتاهتر می شدند و تا زمستان فرصت زیادی باقی نمانده بود. باید عجله می کرد. باید هر چه زودتر جوجه هایش را برای گذراندن زمستان آماده می کرد. جوجه هایش کوچکتر و ضعیف تر از آن بودند که بتوانند در برابر سوز و سرمای وحشتناک زمستان طاقت بیاورند. باید بیشتر و بیشتر تلاش می کرد. و خوراک بیشتری برای جوجه هایش فراهم می کرد. به یاد آورد که سال قبل وقتی خودش جوجه کوچکی بیش نبود مادر و پدرش با چه تلاش و جدیتی  سختی  کار جستجوی غذا را بر خود هموار می کردند و برای او و خواهر ها و برادر هایش غذا پیدا می کردند. آن روز ها او هیچگاه راز این عشق را درک نمی کرد ولی حالا که خود صاحب جوجه های کوچک و زیبا شده بود به خوبی می دانست که چه لذت عمیقی در این تلاش نهفته است. پارسال وقتی جوجه گنجشک بود فصل زمستان دیر فرا رسیده بود و چندان سخت و سرد نبود اما امسال هوا خیلی زود سرد شده بود. معلوم بود که زمستان سختی در راه است. هنوز پاییز نشده برگ درختان زرد شده بود و باد سرد شمالی شروع به وزیدن کرده بود. غذا کمیاب شده بود و هرچند گنجشک کوچک  با تمام توانش برای یافتن غذا تلاش می کرد به زحمت می توانست شکم خود و خانواده اش را سیر کند. گنجشک  کوچک  نگاهی به چلچله های مهاجر انداخت. آنها امسال زودتر از هر سال آماده کوچ شده بودند. گنجشک کوچک همیشه با دیدن چلچله های مهاجر غرق در رویا هایی شاد و خیال انگیز می شد. می دانست که چلچله ها هر سال زمستان به جنوب کوچ می کنند تا زمستان را در آنجا سپری کنند. شنیده بود که سرزمین جنوبی سرزمینی است گرم و زیبا با کشتزارهای پهناور و باغ ها و بوستان های زیبا. گاهی خود را در آنجا تصور می کرد. آنجا آنقدر روزی فراوان بود و آنقدر یافتن غذا آسان بود که دیگر هیچگاه نگران گشنه ماندن خود و خانواده اش نمی شد. ای کاش می توانست همراه خانواده اش مانند چلچله های مهاجر به جنوب کوچ کند. چه خیال خامی. گنجشک کوچک می دانست که بالهای کوچک گنجشک ها ضعیف تر از آن است که بتواند همپای بالهای قوی و بلند چلچله ها به دور دست ها پر بکشد. افسوس که  گنجشک ها چاره ای نداشتند جز آنکه این تقدیر و سرنوشت را بپذیرند. نه! جای افسوس نبود. شاید قدرت بالهای چلچله های مهاجر بیشتر از قدرت بالهای گنجشک ها بود ولی در عوض هیچ چلچله ای تاب تحمل سرمای زمستان را نداشت و نمی توانست چون گنجشک ها با زمستان به مبارزه برخیزد. هیچ چلچله ای نمی توانست چون گنجشک ها به خود ببالد که زمستانی سهمگین را تجربه کرده و در مصاف با آن پیروز شده است. برای اولین بار از این که گنجشک کوچکیست احساس غرور کرد. این گنجشکها بودند که با استقامت و صبری ستودنی در سرمای جانفرسای زمستان مقاومت می کردند و شعله زندگی را در سخت ترین و سیاهترین شبهای زمستانی نگاهبانی می کردند تا عفریت سرما هرگز نتواند آتش حیات را خاموش کند. او نیز می بایست مانند همه گنجشکان کوچک و مقاوم دیگر از دنیای خیالات شیرین بیرون می آمد و هر چه سریعتر آماده نبرد با زمستان می شد تا شعله هستی جاودان بماند.

گنجشک کوچک چند دانه گندم از زمین بر چید و به سرعت به سوی آشیانه اش پر کشید چرا که جوجه های زیبایش در آشیانه چشم به راه او بودند.

+