یک دوست

داستان کوتاه

قتل

متهم با هیکل لاغر و پشت قوز کرده و اخمهای در هم کشیده روی صندلی نشسته و منتظر شروع بازپرسی بود. خسته و عصبی به نظر می رسید و هر چند دقیقه یکبار همراه آه عمیقی که بیرون می داد دستی به سبیل پرپشت و ته ریش زبر و سیاهش می کشید. بالاخره بازپرس شعبه 3 دادگاه جنایی سرش را از روی پرونده بلند کرد و رو به متهم گفت: « آقای حسین جعفری فرزند مصطفی، سی ساله، مجرد، ساکن خیابان شهید کرمی، پلاک 6، شما در ساعت 22:20 روز جمعه، پنجم همین ماه در حالی آقای رحمت ا... اکبری فرزند خلیل ، معروف به عمو رحمت رو به بیمارستان رسوندین که طبق گزارش پزشکی قانونی ایشون نیم ساعت قبل از انتقال به بیمارستان به علت خونریزی مغزی در اثر سقوط جسم سنگین از ارتفاع حدودا یک متری بر روی جمجمه در منزل شخصی شما فوت کرده بوده. ضمن بازرسی محل حادثه هم یک صندوق فلزی سنگین در محل وقوع حادثه روی زمین پیدا شده که  با وجود اینکه اثر انگشتی روش نبوده به تائید پزشکی قانونی آلت قتل شناخته شده. شما چه توضیحی دارین؟ متهم سرش را بلند کرد و نگاه پرسش آمیزی به بازپرس انداخت و با صدایی گرفته و بم گفت: « والا چی بگم آقای بازپرس؟ چه توضیحی باید بدم؟»  -« تو اونو کشتی؟»  متهم ناگهان صدایش را بالا برد و به تندی فریاد زد: « نه به ولله! من نکشتمش»  - « دیدی کی اونو کشت؟» متهم دوباره سرش رو پایین انداخت و با صدایی آهسته گفت:  « راستیتش دیدن که نه! ندیدم. اون لحظه تو اتاق نبودم رفته بودم بقالی سر گذر یه چند تا خرت و پرت بخرم. وقتی برگشتم رفتم تو دیدم عمو رحمت بیچاره با کله شکسته افتاده زمین و اون صندوقه هم از روی رف افتاده کنارش. فورا رسوندمش بیمارستان. اما درسته ندیدم ولی می دونم کار کار کیه.» - « خوب کار کیه؟» - « یقین کار مردانه»  نگاه بازپرس با چشمانی زل زده روی صورت متهم مانده بود. متهم تکرار کرد: « مردان. گفتم که کار کار اونه» - « خوب خوبه ادامه بده بقیه مشخصاتش رو بگو!» - « همین! فقط اسمش رو می دونم. دیگه چیزی ازش نمی دونم. » - « خوب این مردان توی خونه تو چکار می کرد؟» - « هفت هشت روز بود هوار سرم شده بود و هر کار می کردم جناب بازپرس! نمی تونستم دکش کنم.»  -« اگه نمی شناختیش پس چطور راهش داده بودی بیاد تو خونه ات؟» - « دور از جون شما باید دیوونه باشم که همچین موجود خبیثی رو راه بدم بیاد تو خونم. اون بیشرف که با اجازه نیومده بود! یواشکی اومده بود.» - « خوب پس چرا بیرون نمی انداختیش؟ » - « اولش که اصلا خبر نداشتم بعدش هم که فهمیدم خودم که زورم بهش نمی رسید که بیرونش کنم. » - « خوب چرا ازش شکایت نکردی؟»  متهم در حالی که صدایش را بالا می برد با اخمهای در هم کشیده فریاد زد: « شمام دلت خوشه ها آقای بازپرس! به کی بایس شکایت می بردم؟ ازش می ترسیدم. گفتم یه کم صبر کنم شاید خودش کوتاه بیاد و بره پی کارش اما آخرش که دیدم بیرون برو نیست دست به دامن عمو رحمت خدا بیامرز شدم دیگه.» بعد از مکث کوتاهی متهم با حالت بغض آلود ادامه داد: - « چه می دونستم این بساط می خواد پیاده بشه! ای کاش پام می شکست و نمی رفتم دنبال عمو رحمت.» - « خوب این مردان الان کجاست؟ » - « چه می دونم جناب بازپرس حتما گذاشته رفته!» - « شاهدی هم داری که مردان توی خونت بوده؟» - « نه شاهد که ندارم! به غیر از همون عمو رحمت خدا بیامرز.» بازپرس در حالی که مطالبی روی کاغذ یادداشت می کرد گفت: « پس می فرستمت دایره  تشخیص هویت اونجا قیافه این مردان رو براشون شرح بده تا با کامپیوتر قیافش رو بازسازی کنن.» بعد پای کاغذ امضا کرد و با صدای بلند فریاد زد « سرباز بیا این نامه رو بگیر و متهم رو ببر به دایره تشخیص هویت.» سرباز جوانی تازه  در اتاق بازپرسی را باز کرده بود تا وارد شود که متهم با لحن اعتراض آمیزی گفت: « چی می گین جناب بازپرس! من از کجا بدونم قیافه مردان چه ریخته؟» - بازپرس با عصبانیت فریاد زد: « یعنی چی که نمی دونی قیافش چه ریختیه! مگه ندیده بودیش.» متهم با لحن حق به جانبی گفت: « نه قربونت برم! من که ندیده بودمش! هفت هشت روزی بود که یه صداهای عجیب و غریبی تو خونه می شنیدم! شستم خبردار شد که جن اومده  تو خونه. حسابی ترس برم داشته بود. مونده بودم چکار کنم که یهو یاد عمو رحمت افتادم. آخه عمو رحمت خدا بیامرز از اون رمال ها و جن گیر های قابل بود. تا عمو رحمت اومد تو خونه فورا شناختش. گفت اسمش مردانه و  از اون جن های خبیث کافره و با این تو بمیری ها از خونه بیرون برو نیست. یه کاغذ برداشت و روش چند قلم دوا و گرد نوشت داد دستم برم از بقالی سر گذر بخرم. منم تا رفتم و برگشتم دیدم نا مرد مردان این بلا رو سر عمو رحمت آورده .» متهم در حالی که هق هق گریه را سر داده بود با صدای بریده بریده ادامه داد: « من چه می دونستم عمو رحمت نمی تونه از پس جنه بر بیاد و جنه این بلا رو سرش می آره! ای کاش پام می شکست و نمی رفتم دنبال عمو رحمت. » بازپرس رو به سرباز که تازه وارد اتاق بازپرسی شده بود کرد و گفت: « یه لحظه صبر کن!» بعد کاغذی را که در دست داشت پاره کرد و روی کاغذ دیگری درخواست ویزیت روانپزشکمی برای بررسی وضعیت روانی متهم نوشت و امضا کرد و ادامه داد: « بیا این درخواست معاینه روانی متهم رو بگیر بفرستش پزشکی قانونی. مردک دیوانه یه ساعت ما رو منتر خودش کرده.» متهم که از کوره در رفته بود با فریاد گفت: « جناب بازپرس معاینه روانی دیگه کدومه! روانی کیه! فکر می کنین من خیالاتی شدم؟ نه قربون مگه شما دین و ایمون ندارین! شما چطور ادعای مسلمونی دارین ولی تا حرف ارواح و اجنه پیش می آد یاد روانپزشک و دیوونه خونه می افتین. نه جونم اینا حقیقت مطلقه. مگه تو قرآن...»  متهم هنوز داشت داد و فریاد می کرد که با اشاره بازپرس سرباز او را کشان کشان از اتاق بازپرسی بیرون برد. لحظه ای بعد معاون بازپرس وارد اتاق شد و  پرونده ای را روی میز بازپرس گذاشت و با خوشحالی گفت: « این هم سوابق قضایی عمو رحمت مقتول. طرف از اون رمال های  شیاد و سابقه داربوده. چندین فقره کلاه برداری تو پروندشه! شگردش این بوده که از سادگی مردم سوء استفاده می کرده و برای جن گیری می رفته خونشون و بعد اعضای خونواده رو به بهانه های مختلف بیرون می فرستاده و اشیاء قیمتیشون رو سرقت می کرده.»

+