یک دوست

داستان کوتاه

نامه

پشت در بسته اتاق عمل تینا با چشمانی اشک آلود نامه را از پاکت در آورد و شروع به خواندن کرد: 

تینای عزیزمعذرت خواهی می کنم که در زندگیمان واقعیتی هولناک را از تو پنهان کرده بودم. قصد ندارم با بهانه تراشی این کار خود را موجه جلوه بدهم بنابر این برای اینکه دچار پیش داوری نشوی بدون حاشیه پردازی ماجرا را برایت بازگو می کنم و قضاوت تو را پس از خواندن نامه هر چه که باشد می پذیرم. آن شب در رخت خواب قلتی زدم ، خوابم می آمد اما فکر و خیال مانع به خواب رفتنم می شد. تا کی باید تحملش می کردم؟ باید این بار تکلیفم را با او روشن می کردم. کم کم داشت زندگی من را به باد می داد. کم کم داشت من را به حاشیه می راند و خودش بجای من زندگی می کرد. دوست بود یا دشمن نمی دانستم. تا به حال که به من ضرری نزده بود هیچ٬ برعکس همیشه حرفهایش به نفع من تمام شده بود. همه چیز را به خوبی می دانست. همیشه حق با او بود. همیشه بهترین تصمیم را می گرفت. واقعا شناخت و قدرت بی نظیری داشت. اولین بار که به نزدم آمد واقعیتی وحشتناک را بر من آشکار کرد. در معادله ای پیچیده و حل نشدنی به بن بست رسیده بودم. معادله ای که یک طرفش نگاههای آتشین عشق تو بود که شرارش چشمانم را کور کرده بود و در طرف دیگرش چشم انداز هولناک جهنمی مخوف. آن شب برای اولین بار او به سراغم آمد و چشمانم را شفا داد تا چشم اندازی از واقعیت هولناک عشقمان را ببینم و از این عشق بد فرجام  دل ببرم. نمی دانم! شاید هم تنها با سرابی موهوم و ترسناک از آینده فریبم داد! بجز او کسی برای همفکری نداشتم. به او اعتماد کردم و چشم از برق آن چشمان آتشینت بر گرفتم و با اشک هایم آتشی را که به جانم انداخته بودی خاکستر کردم. نیازمند تسلی و تسلیت بودم اما او به من تبریک گفت. فکر می کردم که دیگر برای همیشه خواهد رفت اما او تازه کارش با من شروع شده بود. تصور می کردم اهل جزم اندیشی و احتیاط است اما اشتباه می کردم. ناگهان سودایی عجیب در سرم انداخت. نطلبیده و نا خواسته به دیدنم امد و من را وادار به خطر کرد. در مسیرم جاده فرعی سنگلاخی را به من نمایاند که هیچ چشم تیز بینی قادر به دیدن سرانجامش نبود. باز بر سر دوراهی ماندم. هرچند هنوز به او اعتماد نداشتم، پیشنهادش را پذیرفتم. دانشکاه را با آن چشم انداز دلفریب از آینده ای خواستنی رها کردم و به جاده پر پیچ و خم و ناهموار تجارت پای گذاشتم. به شدت می ترسیدم اما او هرگز من را تنها نگذاشت، زیر و بم جاده را نشانم می داد و هرگاه بر سر دوراهیی می ماندم به من راه را از بیراهه می نمایاند. هرچه بیشتر پیش می رفتم اعتمادم به او ببشتر می شد. او همیشه کنارم بود و من مشتاق تر از پیش گوش به فرمانش بودم. برایم فرق نمی کرد که اوکیست. شاید شیطان بود! شاید خود من بود و حتی شاید خدا بود!  هر روز از دروازه موفقیت جدیدی عبور می کردم و هر روز بیبش از پیش اراده ام را تسلیم اراده اش می کردم. در پیش چشم همه روز به روز ثروتم را زیادتر می کردم و جایگاه اجتماعی بالاتری تصاحب می کردم. موفقیت هایم زبانزد خاص و عام بود و همه، درایت و جسارتم را می ستودند اما هیچ کس نمی دانست که من چیزی نیستم جز یک عروسک خیمه شب بازی حقیردر دستان نیرویی مرموز. کم کم حس نفرت و کینه ای عمیق از او وجودم را فرا می گرفت. سالیان سال او بجای من زندگی کرده بود. او لذت های زیادی را بر من حرام کرده بود: لذت گناه و اشتباه، لذت تردید، لذت جستجو، لذت تصمیم و لذت شکست. او اراده ام را به سخره گرفته بود. او ذهن و جسم و روان من را تسخیر کرده بود. پس از عمری زیستن حالا من چیزی نبودم جز آنچه او برایم تعیین کرده بود. او از من تاجری موفق و مورد احترام ساخته بود با ثروتی هنگفت و رفاهی افسانه ای اما هیچگاه نخواسته بود که بداند در نهادم آن، چه آرزوی پنهانیست که قلبم را به تداوم پمپاژ خون در رگ هایم وامی دارد. این بار درست در خلسه بین خواب و بیداری به سراغم آمد و باز هم با آن صدای بم آمرانه اش نامم را به زبان آورد! گفت: - « حرفات رو شنیدم. تو هیچ چیزی رو نمی تونی از من پنهان کنی.» گفتم: - « چه بهتر! پس خودت می دونی که دیگه تصمیمم رو گرفته ام. سالیان ساله که وجودت رو روی زندگیم مثل یک بختک تحمل می کنم و گوش به فرمان تو هستم. سالهاست که تو داری اراده ات رو به من تحمیل می کنی و هر بار من رو از چیزی می ترسونی تا مجبور بشم حرفات رو گوش کنم. اما دیگه برام بسه! دیگه هرگز زیر بار حرفات نخواهم رفت. دیگه نوبت منه! من دیگه نه از ضرر می ترسم نه از بی آبرویی و نه از بیماری. حنای تو دیگه برام رنگی نداره. دیگه حرفات رو باور نمی کنم. برو برای سواری یک اسب دیگه پیدا کن. » گفت: - « بد کردم بهت همه چیز دادم؟ پول، ثروت، موقعیت اجتماعی، شخصیت و احترام، قدرت و اعتبار، شهرت، رفاه. این من بودم که تو رو بزرگت کردم. درست مثل یک بادکنک بادت کردم. حالا اینه دستمزد من؟» گفتم: - « قبول دارم. تو هر چیزی رو که خودت دوست داشت بهم دادی ولی در عوض هر چیزی رو هم که من دوست داشتم ازم گرفتی. تو لذت به چالش کشیدن مشکلات رو از من دریغ کردی. تو حتی اجازه ندادی یک لحظه در دنیای خودم زندگی کنم. تو من رو مثل یک اسیر به بند کشیدی و به دنیای خودت بردی. تو نگذاشتی من با چشمهای خودم زیبایی دنیا رو ببینم و لذت ببرم. اما اینهایی که بهم دادی! اینها همه اش مال خودته نه من! هیچ کدومش برای من پشیزی ارزش نداره. ممکنه من ثروت و قدرت رو دوست داشته باشم اما ثروت و قدرتی رو دوست دارم که خودم با شایستگی و درایت خودم بدست آورده باشم نه اونچه رو که تو بهم داده باشی.» گفت: - « آره الان گفتن این حرفها آسونه! حالا که همه چیز برات فراهم کردم می گی؟ چرا اون موقع که نا امید و بیچاره بودی و نمی دونستی چکار کنی از این حرفها بلد نبودی؟ » گفتم: - « اشتباه کردم! اون موقع خام تر از این بودم که بدونم دارم چکار می کنم. اما دیگه بسه! دیگه می خوام خودم باشم. می خوام زندگی کنم.» گفت: - « متاسفم که اینو بهت می گم اما حالا دیگه برای این حرفها خیلی دیره! تو دیگه وجود نداری! خیلی وقته که تو مردی و این منم که دارم بجای تو زندگی می کنم. دیگه چیزی به اسم اراده در وجود تو نیست. سالهاست که تو حتی یکبار هم تصمیمی نگرفتی! همیشه مطیع و گوش به فرمان من بودی! تو یک بادکنک تو خالی بیش نیستی که من بادت کردم! فقط کافیه یک سوزن بهت بزنم تا بترکی و نابود بشی. جدا تو این همه سال نفهمیدی که من چه قدرت عظیمی دارم؟ هنوز باورت نشده؟» گفتم: - « آره می دونم تو خیلی قدرتمندی! اما اینبار قراره من شکستت بدم! اینبار من تو رو با تمام اون قدرتت به مبارزه دعوت می کنم تا یکبار هم که شده طعم شکست رو بچشی.»گفت: - « باشه! میل خودته! من می رم و دیگه بر نمی گردم. این، آخرین دیدار من و توست. دوباره بر می گردونمت به اولین روز آشنایی مون. از این به بعد دیگه هر جور دوست داری عمل کن!   فردا که از خواب بیدار بشی می بینی سالها به عقب برگشتی، درست به دورانی برگشتی که در دام اون عشق مخوف و وحشتناکی! خودت که به خوبی می دونی حاصل این عشق چیه! اگر این عشق رو بپذیری مثل یک درخت در وجودت ریشه می دوونه و روز به روز بزرگتر و بزرگتر می شه و به زودی درخت عشقت به شکوفه می شینه و از احساس آرامشی سرشار از لذت و زیبایی پرت می کنه اما میوه های این درخت سمی و مرگباره! اولین بار که طعم شیرین میوه عشق رو بچشی زهر مهلکش در وجودت پخش می شه، دردی شدید وجودت رو در بر می گیره و خوردت می کنه! این عشق یک مردابه که با اولین قدم تو رو در بر می گیره و نابود می کنه! پایان این عشق وحشتناکه! ما حصل این عشق مرگه! » نمی دانم حرفهایش را باور کردم یا نه اما دیگر نمی خواستم بنده خواستهای او باشم. می خواستم برای خودم زندگی کنم. می خواستم آزاد باشم و حاضر بودم حتی به بهای جانم این آزادی را بدست آورم. فردا صبح گیج و پریشان از خواب بیدار شدم.  گویی از کابوسی وحشتناک برخاسته باشم. دل را در گرو عشقت دیدم! تو از هیچ چیز خبر نداشتی! شاید تو مرا سرزنش کنی که چرا تو را ناخواسته به این بازی کشاندم! به تو حق می دهم! اما به تو چه می توانستم بگویم؟ بگویم که از آینده آمده ام تا این بار با تو عشقی بدفرجام آغاز کنم یا بگویم که در کابوس شبانه ای عجیب آینده ای وحشتناک برای عشقمان دیده ام؟ اما او دروغ می گفت، آن ملاقات آخرین ملاقات بین من و او نبود! او یکبار دیگر هم به سراغم آمد و آن درست لحظه ای بود که خانه مان در آتشسوزی مهیب می سوخت و تو در آن محبوس بودی! او  به سراغم آمد و باز هم با صدای بم آمرانه اش نامم را صدا زد. می دانست که چه تصمیمی در سر دارم.  گفت: - « دیوانه نشو! عاقل باش! همه چیز رو از اول شروع می کنی! قول می دم دیگه تنهات نذارم. کمکت می کنم عشقت رو فراموش کنی! من که بهت گفته بودم حاصل این عشق مرگه! بذار اون بمیره نه تو!» بر سرش فریاد زدم: - « برو گمشو!» و به درون آتش پریدم و نجاتت دادم. به درون آتش پریدم و معادلاتش را برهم زدم و با فدا شدن در عشق تو لذت جاودانگی را چشیدم و نشانش دادم که عشق من و تو هیچ پایانی ندارد و او هیچ نیست جز یک دروغگوی پست!  

هنوز اشک های تینا قطره قطره بر روی کاغذ نامه می چکید که ناگهان در باز شد و پرستاری با لبخندی بر لب از اتاق عمل بیرون آمد و با خوشحالی گفت: - « بهتون تبریک می گم! عمل با موفقیت انجام شد! حال همسرتون به زودی خوب می شه ولی متاسفانه چشمهاش رو از دست داده!»

+