یک دوست

داستان کوتاه

اعداد

پارک خلوت بود. مرد مسن در حالی که نفس نفس می زد روی نیمکتی زیر سایه یک درخت نشست هیکل چاقش رو کمی جابجا کرد و از بالای عینکش نگاهی به مرد لاغر اندامی که در طرف دیگر نیمکت نشسته بود انداخت و او را ورانداز کرد. ظاهرش که بد نبود. می شد سر صحبت را باز کند. لبخندی زد و در حالی که به نشانه سلام سرش را تکان می داد گفت. روزتون بخیر آقا! من ۱۸۸ هستم.

مرد لاغر اندام با خوشرویی جواب داد: - خوشوقتم من ۱۲۳ هستم. - روز قشنگیه آقای ۱۲۳. - همینطوره آقای ۱۸۸۱۸۸ ادامه داد: - بله٬ اعداد جمع می شن و تفریق می شن ضرب و حتی تقسیم می شن این روز ها بعضی از دوستان سابقم حتی چهار رقمی شدند. - بله درسته. - تازگی ها کتاب های تخیلی خیلی باب روز شده. نمی دونم شما کتاب نظریه اعداد رو مطالعه کردین یا نه! کتاب خیلی مسخره ایه٬ نویسندش ادعا می کنه غیر از مجموعه اعداد مثبت در دنیا های دیگه مجموعه های اعداد دیگه ای هم وجود داره. چه مهملاتی این نویسنده ها بهم می بافن. مضحک ترینشون مجموعه اعداد منفیه! ۱۲۳ با بی حوصلگی جواب داد: - بله دور از ذهن به نظر می رسه. ۱۸۸ دوباره رشته کلام رو به دست گرفت و گفت: - شما به عدد بینهایت اعتقاد دارین آقای ۱۲۳؟ ۱۲۳ که توجهش جلب شده بود سرش را تکان داد و با صدایی آرام و راز آلود جواب داد: - بله آقای ۱۸۸ من به بینهایت اعتقاد دارم. ۱۸۸ پوزخندی زد و گفت:

- به عقیده من بینهایت فقط یک خیال شیرینه! یک آرزوی دست نیافتنی. من در عمرم بار ها و بار ها جمع شدم. خیلی زحمت کشیدم تا ۱۸۸ بشم. با اعداد مختلفی جمع و ضرب شدم و فقط دو سه بار در اثر اشتباه تفریق شدم و افتخار می کنم که هیچ وقت دچار تقسیم نشدم. خودتون که می دونین این تقسیم چه نتیجه وحشتناکی داره! خارج قسمت های اعشاری و از اون بد تر باقیمانده های ناقص الخلقه. با وجود این تازه ۱۸۸ هستم. غیر از این دوستان زیادی دارم. افراد ثروتمند و تحصیل کرده٬ ولی هیچ وقت از چند میلیارد عدد بزرگتری ندیدم. شاید توی تاریخ و اساطیر اعدادی مثل ده به توان بیست و سی به چشم بخوره ولی واقعا در واقعی بودن این اعداد جای شکه چه برسه به بینهایت! خودتون که مرد مسن و سرد و گرم چشیده ای به نظر می آیین بگین: بزرگترین عددی که تا حالا دیدین چند بوده؟

۱۲۳ دور و برش رو نگاه کرد و کمی خودش رو به ۱۸۸ نزدیکتر کرد و با صدایی آهسته گفت:- می خوام داستانی براتون تعریف کنم: سالها پیش وقتی تازه جوانی حدودا ۱۷ یا ۱۸ بودم من و یکی از دوستام تحت تاثیر کتاب جادوی اعداد تصمیم گرفتیم بینهایت بشیم. توی اون کتاب حرفهای عجیبی نوشته شده بود. از اون جمله نوشته بود که راه اصلی رسیدن به بینهایت جمع نیست بلکه برعکس تقسیمه. هر دو به این نظریه علاقه مند شدیم و تصمیم گرفتیم تقسیم رو امتحان کنیم. اول هر دو مون خیلی میترسیدیم. توی کتاب پیشنهاد کرده بود که برای اینکه به تقسیم عادت کنین و ترستون بریزه اول به یک تقسیم بشین بعد به نیم و آخر سر به صفر. یک روز من و دوستم دل به دریا زدیم یک نیم و یک ۱ مفلوک پیدا کردیم که با وعده و وعید حاضر به همکاری شدند. بعد هم شبانه رفتیم قبرستان اعداد و یک صفر که تازه مرده بود را از قبر در آوردیم و با خودمان بردیم به دفتر حساب. اول دوستم که از من شجاع تر بود توی جایگاه مقسوم نشست و یک رو جای مقسوم الیه گذاشت و به یک تقسیم شد. دیدیم هیچ  اتفاقی نیفتاد. خیلی هیجان انگیز بود. بعد نوبت من رسید. با ترس و لرز یک رو بردم در جایگاه مقسوم الیه و خودم رفتم در جایگاه مقسوم نشستم. خیلی می ترسیدم. تا به حال تقسیم نشده بودم. تقسیم که شروع شد چشمم سیاهی رفت. بجز سرمای شدید احساسی نداشتم. وقتی چشمم را باز کردم دیدم هیچ تغییری نکردم. نفس راحتی کشیدم ولی خیلی هول کرده بودم.  در مرحله بعد باید به عدد نیم تقسیم می شدیم. ترس وجود هر دو مون رو فراگرفته بود. من تمام تنم می لرزید. اول دوستم تقسیم شد من از ترس چشمهایم رو بسته بودم. چشمم رو که باز کردم اون چیزی رو که درست جلوی چشمم اتفاق افتاده بود باور نمی کردم. دیدم دوستم دوبرابر شده! باورتون می شه درست دوبرابر شده بود. دوستم گفت حالا نوبت تو هست. با حالتی مسحور و مسخ شده در جایگاه مقسوم نشستم و لحظه ای بعد دوبرابر سابق از خارج قسمت خارج شدم. حالا دیگه لحظه آزمایش بزرگ فرا رسیده بود. به دوستم گفتم اگر بینهایت بشیم چی می شه؟ دوستم لبخندی زد و گفت اون موقع ما همه چیز هستیم. به دوستم گفتم بینهایت چند تا صفر داره؟ گفت: بینهایت رو نمی شه با ارقامی مثل صفر یا یک  خوند یا نوشت. پرسیدم پس بینهایت رو چطوری می شه شناخت؟ دوستم گفت: ما تا به بینهایت نرسیم نمی تونیم اون رو بشناسیم یا حسش کنیم. بینهایت یک عدد معمولی نیست. بینهایت هیچ جا و مکانی نداره. من که خیلی وحشت کرده بودم گفتم من نمی خوام بی نهایت بشم. از بی نهایت می ترسم. من می خوام خودم باشم. دوستم گفت ولی من تصمیمم رو گرفته ام. ازش پرسیدم مطمئنی که پشیمون نمی شی؟ سرش رو به علامت تائید تکون داد و مصمم در جایگاه مقسوم نشست من در حالی که برای دوستم دست تکان می دادم صفر مفلوک رو در جایگاه مقسوم الیه گذاشتم و عملیات تقسیم شروع شد. صدای فریاد وحشتناکی بلند شد و بعد از اون سکوت همه جا رو فرا گرفت. من در قسمت خارج قسمت منتظر بیرون آمدن دوستم شدم. اما هیچ خبری نشد! دوستم ناپدید شده بود. حتی صفر هم نشده بود. کاملا ناپدید شده بود. از اون روز به بعد دیگه اون دوستم رو ندیدم و ازش خبری نشنیدم. نمی دونم شاید اون الان بینهایت باشه شاید هم...

۱۸۸ سکوتی رو که حکمفرما شده بود شکست و گفت: - افسوس! دلم می سوزه برای این جوونهایی که با خوندن این مهملات جون خودشون رو از دست می دن! ۱۲۳ سرش رو به اطراف تکانی داد و گفت: - نه آقای ۱۸۸ ریاضی علم اعجاب آمیزیه. نمی شه به این راحتی از کنارش گذشت و مثلا بینهایت رو دروغ فرض کرد چون ما توی حساب های روزمره مون باهاش برخوردی نداریم.- ریاضی، ریاضی! همش یک مشت اراجیف! خوب از دیدنتون خوشحال شدم. روز خوبی داشته باشین آقای ۱۸۸.۱۲۳ در حالی که از جایش بلند می شد به علامت احترام کلاهش رو کمی روی سرش جابجا کرد و گفت:- به امید دیدار آقای ۱۲۳.۱۲۳ که تازه متوجه خداحافظی ۱۸۸ شده بود. با دستپاچگی گفت:- روزشماهم بخیر و دوباره در خاطرات  دور غرق شد.

+