یک دوست

داستان کوتاه

درخت کاج من

وسط حیاط خانه ما یک درخت کاج بود. وقتی من خیلی کوچک بودم پدرم نهالش را کاشته بود. با وجود اینکه یک کاج معمولی و ارزان بود نه از آن کاجهای فانتزی ولی خیلی قشنگ به نظر می رسید. اولین سالی که کاشته بودیمش یادم می آید چقدر ذوق کرده بودم که وسط زمستون توی حیاط خانه مان یک درخت سرسبز و قشنگ داریم. طولش درست هم اندازه قد من بود. رنگ سبز خیلی قشنگی داشت. شاخه های ظریف و نازکش زیر نور خورشید درخشش خاصی پیدا می کرد و وقتی باد آنها رو به پیچ و تاب و رقص وا می داشت تمام حیاط خانه از شادی و هیجانی زیبا و پاک پر می شد. گویا آن کاج چشم و چراغ و گل سر سبد همه گل ها و بوته های حیاط بود. وقتی بهش آب می دادم. قطرات ریز آب تمام شاخه ها و برگهای ریز و سوزنیش را می پوشاند و زیر تابش نور خورشید به نظر می رسید که توری از الماس های درخشان رویش کشیده شده. آن کاج شده بود دوست صمیمی من. هر روز به کنارش می رفتم و کنارش روی زمین می نشستم و با او حرف می زدم و درد دل می کردم. از شادی ها و غمهایم برایش می گفتم. از آرزو ها و امید هایم برایش می گفتم. بهش می گفتم چقدر ناراحتم از اینکه نمی توانم مثل یک پرنده به آسمان پر بکشم و او را از آسمان تماشا کنم. بهش می گفتم چقدر دوست دارم بجای درس خواندن همیشه کنارش بنشینم وبه صدای پیچیدن باد در لابلای ساقه هیاش گوش بدهم. بهش می گفتم چقدر دوست دارم که آنقدر بزرگ و بزرگتر بشه که از مدرسه مان هم دیده بشه. آن موقع وقتی از دعوای معلم ها یا اذیت هم کلاسی هایم ناراحتم بتوانم بهش نگاه کنم تا همه غصه هایم یکباره فراموش بشه و دلم لبریز از شادی بشه و وقتی از مدرسه به خانه می آم از توی خیابان و از فاصله دور دیده بشه تا من خودم را همیشه در کنار او حس کنم. سال بعد درخت کاجم طولش دوبرابر شده بود. پدرم گفت این کاج خیلی سریع رشد می کنه. اینجوری حیاط را سایه می کنه و نمی گذاره گلها آفتاب بخورند. باید جوانه انتهاییش را قطع کنم تا از این بزرگتر نشه. من داشتم از غصه دق می کردم. من که همه آرزوم شده بود این که زود تر کاجم بزرگ بشه و شاخ و برگش همه جا را بگیره حالا مانده بودم که چطوری پدرم را راضی کنم که دست از سر کاج برداره. با التماس به پدرم گفتم تو را به خدا جوانه کاج را نزنید. اگه بذارید بزرگ بشه ، خیلی قشنگ می شه! بابام گفت که چی که بگذاریم بزرگ بشه؟ میوه که نمی ده. ظاهر آنچنانیی هم که نداره. پس به چه درد می خوره؟ نمی دانم تو چرا الکی اینقدر بهش علاقه مند شدی؟! من باورم نمی شد که کسی وجود داشته باشه که به نظرش کاج من قشنگ نباشه. آخر چطور ممکنه پدرم از ظاهر کاج من خوشش نیاد. چرا باید نگذاریم بزرگ بشه؟ کاج من باید زودتر بزرگ و بزرگتر بشه تا همه از دور او رو ببینند و از زیباییش لذت ببرند. کاج من معنی کلمه زیبایی بود. چطور بابام می گفت اصلا به هیچ دردی نمی خوره؟ هر چقدر گریه و زاری کردم فایده ای نداشت و بالاخره بابام کار خودش را کرد و جوانه انتهایی کاج من را زد. سال بعد درخت اصلا رشد نکرد و آن ظاهر شاداب و قشنگش را هم از دست داد. کم کم گلها و بوته های اطرافش بزرگتر شدند و جلویش را گرفتند. دیگه زیاد به چشم نمی آمد و پشت بقیه گلها مخفی شده بود. کسی هم اصلا یادش نبود که چنین درختی یک روز وسط حیاط بوده. سالیان زیادی گذشت. حیاط خونه شلوغ و پر از بوته و علف هرزه شده بود و درختها و درختچه های بزرگ وکوچک همه حیاط رو پر کرده بودند. خانه شبیه جنگل های دورافتاده و تاریک شده بود. تصمیم گرفنم باغچه را مرتب کنم. شاخه و برگهای درختچه ها و بوته ها را زدم و علف های هرز را در آوردم. کم کم باغچه خلوت شد و نور آفتاب پس از سالها به خاک کف باغچه تابید. ناگهان چشمم به درخت کاج افتاد. هنوز زنده بود ولی تنه اش به شکل وحشتناکی کج و معوج شده بود. به جای جوانه انتهاییش یکی از جوانه های کناریش رشد کرده بود و بعد از پیچ و تاب زیاد خودش رو به سمت بالا کشانده بود. تاریکی و سایه بقیه درختها او را خفه کرده بود و از تنه خمیده و چروکیده اش فقط در سمتی که بهشش نور می رسید چند تا شاخه دیگر خارج شده بود تا با استفاده از آن روزنه نور در بین گیاهان اطراف به حیاتش ادامه بده. آفت های فرصت طلب گیاهی هم بهش حمله کرده بودند و شکل و ظاهرش را بیش از پیش زشت و رقت بار کرده بودند. یعنی این درخت کاج خمیده و کج و معوج و مفلوک همان نهال کاج سر سبز و زیبایی بود که سالها پیش پدرم وسط باغچه کاشته بود؟ باورکردنی نبود. دیگر درخت کاجم اصلا دوست داشتنی به نظر نمی رسید. گویا حسی از خشم و نفرت و انتقام او را به دهنکجی واداشته. شاید هم فقط حس حفظ بقاء و حیاتش او را واداشته که هرچه از دستش بر می آمد انجام بده تا زنده بماند. حتی اگر در ازاء نابودی و ویرانی شکوه و صلابت و زیباییش باشه. با وجود اینکه علف های هرز از بین رفته بوند حیاط خیلی زشت تر از قبل به نظر می رسید. کاج بد هیبت با آن تنه پیچ و تاب خورده و به یک طرف خم شده وشاخه های کج و معوج، شده بود مثل یک زخم روی پیشانی باغچه و نه تنها حیاط خانه را قشنگ نکرده بود بلکه به حیاط ظاهری رقت انگیز و تا حدی خنده دار داده بود. به هیچ وجه امیدی به اصلاحش نبود. نه! آن درخت دیگر همان نهال شاداب سالیان قبل نبود. با حالتی متاثر و ناراحت به زیرزمین رفتم و تبر را برداشتم و به حیاط برگشتم و روبرویش ایستادم. هنوز درست هم قد من بود. تبر را بالا بردم و با نهایت توانم شروع کردم به ضربه زدن به تنه نحیف کاج. با هر ضربه درخت تکان شدیدی می خورد و اندکی خمیده تر می شد. دقایقی بعد وقتی که داشتم تکه های تنه قطعه قطعه شده کاج را به داخل گونی می انداختم به آرزوهایی فکر می کردم که بر باد رفت.

+