یک دوست

داستان کوتاه

سلینا

سکوت عجیبی حکمفرما بود. گویا دریا به خواب رفته بود! انعکاس نور ماه بر سطح آب چون جاده ای سیمین تا افق امتداد می یافت. ماهیگیر پیر مثل هر شب بر روی تخته سنگی بزرگ که چون کوهی صخره ای از میان آب سر بر آورده بود بی حرکت نشسته بود و به قرص ماه چشم دوخته بود. خاطرات آن شب شوم تابستانی چون کابوسی وحشتناک در ذهن خسته اش جان می گرفتند. هر چند غرش رعد آسای هواپیماهای جنگی و صدای مهیب انفجارهای پیاپی آزارش می داد اما تنها یک صدا بود که او را از خود بیخود کرده بود و آن صدای وحشتزده سلینا بود که فریاد می زد « آندریاس! آندریاس!» و این صدا آخرین خاطره ای بود که از آن شب به یاد می آورد. پس از آن وقتی چشم باز کرده بود خود را در بیمارستانی تنها یافته بود.  تنهایی که سی و چهار سال ادامه یافته بود. آندریاس سی و چهار سال بود که به دنبال همسرش می گشت اما هیچ خبری از او بدست نیاورده بود. سلینا گم شده بود. آندریاس همچنان به ماه چشم دوخته بود و قطرات اشکش به آرامی از گونه های آفتابسوخته اش به دریا سرازیر می شد. شاید صورت زیبای سلینا در پیش چشمانش بر قرص ماه نقش بسته بود که ناگهان از جا برخاست و رو به ماه فریاد زد: « سلینای من برگرد.» اما جوابی نشنید. اینبار با صدایی بلند تر فریاد زد: « من رو می بینی سلینا؟ منم آندریاس شوهرت!  برگرد پیشم! چرا جوابم رو نمی دی.» صدای آندریاس از شدت بغض می لرزید « آخه خیلی دلم برات تنگ شده. می دونی چند ساله منتظرتم؟ یادته قول و قرارامون؟ مگه قرار نبود هیچ وقت از هم جدا نشیم؟ پس چرا برنمی گردی پیشم؟ ببین جنگ دیگه تموم شده. درسته که دیگه نمی تونیم برگردیم خونمون، می دونی که، ترکها شمال قبرس رو گرفتند اما اگر برگردی ما همین جا توی لیماسل برای خودمون یک خونه نقلی می خریم. آخه من یک کم پس انداز دارم.   نکنه ازم ناراحتی که تنهات گذاشتم؟ خوب حق داری! من باید خودم یه جوری خونریزیم رو بند می آوردم. نباید بیهوش می شدم. باید کنارت می موندم. عوضش بهت قول می دم دیگه هرگز تنهات نذارم. فکر نکنی پیر شدما! خوب شاید یک کم پوستم چروک افتاده باشه ولی هنوز سالم سالمم. هر روز کلی شنا می کنم. می تونم از اینجا تا خود افق شنا کنم.» باز هم پیرمرد پاسخی نشنید. اینبار با عصبانیت فریاد زد: « باشه! اشکالی نداره! تو نیا! من خودم می آم پیشت.  پیرمرد به چابکی به درون آب شیرجه زد و در جاده سیمینی که از انعکاس نور ماه بر روی آب تا افق امتداد داشت به سمت افق مشغول به شنا شد. آندریاس تصمیم خودش را گرفته بود و کوچکترین تردیدی نداشت. جز رسیدن به سلینا هیچ چیزی در سر نداشت. بی وقفه و یک نفس شنا می کرد تا اینکه خود را در برابر دروازه بلند قصری عظیم یافت. نگهبانان قصر با دیدن آندریاس به پیشوازش آمدند. فرمانده نگهبانان قصر تعظیمی کرد و گفت: به قصر آفرودیت خوش آمدید سرور من. آندریاس گفت: « من؟ من فقط اومدم سلینا رو پیدا کنم.» « پس به دنبال من بیایید تا شما را به نزد آفرودیت راهنمایی کنم تا آرزویتان را از او بخواهید.» آندریاس به همراه نگهبان وارد قصر شد. آفرودیت درست در وسط تالار بزرگ قصر بر روی تخت زرینی نشسته بود. با دیدن آفرودیت تعظیمی کرد و گفت: « آفرودیت! ای خداوندگار عشق! من آندریاس همسر سلینا هستم. من و سلینا دو دلداده عاشق بودیم. سی و چهار سال قبل در اثر جنگ همسر خود سلینا را گم کردم. از تو می خواهم که همسرم را به من برگردانی.»  آفرودیت لبخندی زد و گفت: « پس آندریاس دلداده تویی! همسر عاشق پیشه سلینا!  چرا اینقدر دیرکردی؟ خیلی زودتر از اینها منتظرت بودم.» « سالها انتظارش را کشیدم و به دنبالش گشتم اما هیچ اثری از او  نیافتم تا اینکه ناگهان او را در ماه دیدم و فورا بسویش به راه افتادم.» « اما آندریاس تو هیچ وقت نمی توانی به وصال معشوقت برسی چون تو یک انسانی و سلینا خداوندگار مهتاب است. تو خودت می دانی که انسان حق ندارد که به وصال خدایان نائل شود.» چهره آندریاس در هم رفت. با نگرانی گفت: « اما آفرودیت! تو خداوند عشقی! به تو التماس می کنم. کمکم کن. راهی به من نشان بده.» « متاسفم. هیچ راهی وجود ندارد. انسان هرگز نمی تواند به وصال خدایان در آید. فقط ... » « فقط چه!؟ » « فقط یک راه وجود دارد. اگر تو بتوانی فقط با تکیه بر قدرت بازوی خود به سمت ماه شنا کنی و قیل از غروب کردن ماه در دریا به ماه برسی و بر صورت سلینا بوسه ای بزنی خدایان ناگزیر خواهند بود با وصلت تو و سلینا موافقت کنند و آن زمان تو نیز یکی از خدایان خواهی شد. اما اگر نتوانی تا قبل از غروب ماه در دریا به ماه برسی در چنگال پوسئیدون خداوندگار دریا ها اسیر خواهی شد و او تو را مجبور خواهد کرد که تا ابد  ارابه زرینش را به این سو آن سو حمل کنی و دیگر هرگز روی آزادی را نخواهی دید.  اما از من این نصیحت را بشنو و حتی خیال اینکار را از سرت بیرون کن چون انجام چنین کار خطیری بیشک از توان پیرمردی چون تو خارج است.» « نه آفرودیت! شرط وصال با سلینا هر چه که باشد می پذیرم و در مقابلش از هر چه که بخواهی چشم پوشی خواهم کرد.» « آیا مطمئنی که حاضر به پذیرش چنین کار مخاطره آمیزی هستی؟» « با تمام وجودم آماده ام.» « حال که شوق تو در راه وصال به معشوقت بر من آشکار شد می  خواهم هدیه ای به تو بدهم که بی گمان در راه رسیدن به هدفت تو را یاری خواهد کرد. هدیه من به تو جوانیت است. من جوانی تو را به تو باز خواهم گرداند و بدان که تو خود شایسته این هدیه بودی. چرا که عهد کرده ام جوانی را به هر کس  در زمان بدر کامل ماه در ساحل لیماسل به دریا بزند برگردانم.» «  از راهنمایی های مفید و هدیه ارزشمندت سپاسگزاری می کنم ای الهه قدرتمند عشق.» آندریاس با دلی مالامال از امید و با نیرویی برگرفته از جوانی به سمت ماه مشغول به شنا شد. در حالی که چشم از ماه بر نمی گرفت با تمام توان و نیروی وجود خویش به جلو می جهید و جز وصال با معشوق به هیچ چیز دیگر نمی اندیشید. ساعتها به سرعت سپری می شدند. آندریاس به ماه نزدیکتر و نزدیکتر می شد و ماه در برابر چشمان اشکالودش بزرگتر و بزرگتر می شد و هر لحظه بر شوق و توان آندریاس می افزود. اما ماه در حال افول بود. آندریاس با چنان سرعتی به پیش می رفت که هیچ گاه خودش حتی تصورش را هم نمی توانست بکند. باید قبل از فرو رفتن ماه در آبهای سیمین دریا به ماه می رسید. هر چه به ماه نزدیکتر می شد ماه بیشتر و بیشتر در آب فرو می رفت. بالاخره آندریاس درست قبل از آن که آخرین اشعه نور ماه خاموش شود به ماه پیوست و بر صورت محبوب خود بوسه زد.

صبح روز بعد ماهیگیران جسد آندریاس را ده ها مایل دور تر از ساحل از آب بیرون کشیدند

+