یک دوست

داستان کوتاه

هئوسفروس

پیرمرد آخرین لقمه اش را فرو داد. نگاهش را به بالا متوجه کرد و دستهایش را به حالت دعا مقابل صورتش گرفت و زیر لب گفت: « الهی شکرت» بعد رو کرد به پیرزن که مشغول جمع کردن سفره شام بود و گفت: « بی بی خانم می دونی امروز توی مسجد، حاج آقا چی می گفت؟» پیرزن شانه هایش زا بالا انداخت و گفت: « نه واللا حاجی! از کجا بدونم!» - « می گفت اونهایی که دل پاکی دارن و مومن واقعی هستن انبیاء و اولیا که بماند حتی ملائکه ممکنه به خوابشون بیان» پیر زن که سفره تا شده را در دست گرفته بود ولی هنوز در مقابل پیرمرد روی زمین نشسته بود چهره متفکری  به خود گرفت و گفت: « خوشا به سعادتشون حاجی. ایشاللا نصیب شمام می شه» پیرمرد اخمی به پیشانیش انداخت و با دلخوری گفت: « نه بی بی خانم! ما از این شانسها نداریم! برای رسیدن به چنین سعادتی باید فیض الهی شامل حال آدم بشه وگر نه مومن واقعی بودن کافی نیست. من هفتاد ساله که دارم خدا رو عبادت می کنم و نماز و روزه ام کامله. حلال و حرام خدا رو رعایت کردم. هیچ فریضه واجبی رو ترک نکردم. توی کل عمرم از خدا فقط یه حاجت داشتم و اون این بود که یکی از ملائکه به خوابم بیان اما خدا این یه حاجت رو هم بر من روا نکرده.» - « حاجی باز که داری زود قضاوت می کنی! بزرگترین گناه مایوس شدن از رحمت الهیه! با دل پاکی که تو داری من مطمئنم این حاجتت روا می شه.» پیر مرد در حالی که با دانه های تسبیحی که در دست داشت بازی می کرد گفت: « خدا دعایی رو که در حق دیگران باشه مستجاب می کنه. تو دلت پاکه بی بی خانم. سر نمازت دعا کن حاجتم رو بگیرم.» - « چشم حاجی یه سفره برات نذر حضرت ابولفضل می کنم حاجت روا شی ایشاللا.» آن شب دلهره عجیبی ذهن پیرمرد را فرا گرفته بود و اوهام و افکار، او را بی خواب کرده بود. احساس می کرد شب برآورده شدن حاجتش فرا رسیده است. به رسم عادت همیشگیش زیر لب شروع کرد به ذکر گفتن. در بی وزنی و خلسه بین خواب و بیداری ناگهان تصویری محو از هیکلی در مقابل چشمانش شکل گرفت.  پیرمرد درحالی که مضطربانه سعی می کرد از جایش بلند شود با صذایی لرزان پرسید: « تو کی هستی؟» در پاسخ صدای بم آرام و دلنشینی شنید که می گفت: « دعای تو مستجاب شد و خداوند من رو به ملاقات تو فرستاد.» پیرمرد به زانو افتاد و در حالی که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود با صدای لرزانش گفت: « خداوندا تو رو شکر می کنم که حاجت این بنده حقیرت رو رواکردی و این سعادت عظیم رو شامل حال من کردی!» ناگهان بغض پیرمرد شکست و درحالی که هق هق گریه را سر داده بود رو به هیکل مقابلش گفت: «ای فرشته الهی! لطفی کن و بر من آشکار کن که افتخار مصاحبت با کدامیک از ملائکه بارگاه الهی نصیب این بنده گناهکار خدا شده.» - « پیرمرد آیا مطمئنی که چنین خواسته ای داری؟» -«  البته! این آرزوی منه که بدانم خدا من را لایق مصاحبت با کدامیک از ملائکه اش دانسته.» - « بسیار خوب پیرمرد! حال که تو خودت می خواهی نامم را به تو می گویم! من ابلیسم.» ناگهان رنگ از رخساره پیرمرد پرید. از وحشت و اندوه باصدای بلند فریاد کشید: « ابلیس!» - « بله ابلیس. من همان فرشته ام که به پدرت سجده نکرد. اقوام و ملل مختلف از دیرباز من را می شناسند و هر یک مرا به نامی می نامند. حارث، شیطان، ملک طاووس ، اهریمن و هئوسفروس هم از دیگر اسامی من هستند.» پیرمرد که از ناامیدی و خشم مشتهایش را گره کرده بود و چهره اش درهم رفته بود فریاد کشید: « نفرین بر تو ای ابلیس فریبکار که بعد از عمری تعبد و بندگی خداوند فکر می کنی که می تونی من رو گمراه کنی. برو! گم شو! از پیش چشمانم دور شو. نمی خوام سایه وجود منحوس تو برکت رو از زندگیم دور کنه.» ابلیس در حالی که لبخندی بر لب داشت با همان لحن آرام و دلنشینش گفت: « پیرمرد آرا باش! اینچنین لطف و رحمت خدای خودت را پاسخ می دهی؟مگر همیشه آرزو نداشتی که یکی از ملائکه بارگاه الهی را ملاقات کنی؟! حال به آرزویت رسیده ای! خداوند دعای تو ر اجابت کرده است. نباید کفرگویی و ناسپاسی کنی!» پیرمرد دردمندانه نالید: « اما چرا تو؟ چرا تو! این حق من نبود. من بنده گناهکاری نبودم. من یک عمر خدا رو بندگی کردم. » ابلیس گفت: « خداوند در جایگاه عدالت است و همیشه به بندگانش آنچه را ارزانی می دارد که جنبه و لیاقت آن را داشته باشند. برای رسیدن به بهشت باید از دوزخ و برزخ عبور کنی. هر انسانی در جاده قرب الهی  در منزلگاه متفاوتی است و هر منزلگاهی راهگشا و کلیدی خاص خود دارد. گاهی آنچه برای کسی زهر است برای دیگری نوشداروست. اگر من اینجا هستم برای این است که لیاقت تو این بوده که از مصاحبت با من بهرمند بشوی و این از کرم و لطف خداست. » پیرمرد آهی کشید و نالید: « بگو ای ابلیس! هرچی دوست داری بگو ولی اگر قصد داری من رو گمراه کنی بدون که نمی تونی من رو بفریبی. تلاش تو اثری نداره. ایمان من با حرفات سست نمی شه.» - « نترس پیرمرد. فریبی در کار نیست! من قصد کرده ام به مانند گنجینه ای مملو از اسرار الهی سر به مهر و خاموش باقی بمانم و جواهرات گرانبهایم را نزد خویش نگه دارم. اما اگر تو خود سئوالی در ذهن داری بپرس تا پاسخ دهم. اگر هم قصد رد کردن این مرحمت الهی را در سر می پرورانی بگو تا بروم.» پیرمرد مکثی کرد و به فکر فرو رفت: نباید این فرصت را از دست می داد. شاید دریچه رحمت الهی از طریق ابلیس بر رویش گشوده شده بود. شاید راندن ابلیس حق نا شناسی و ناشکری و کفران نعمت باشد. ابلیس هم که قول داده بود که سخنی نگوید و فقط به سئوالهایش پاسخ دهد. نه نباید ابلیس را از خود می راند. رو به ابلیس کرد و گفت: « چرا نافرمانی کردی و به آدم ابوالبشر سجده نکردی؟» - « چون ستایش مخصوص خداست که پروردگار جهانیان است. برای من سجده عشقبازی با معشوق است. چطور می توانستم بر آدم سجده کنم آنگاه که عاشق خدایم.  - « اما این فرمان خدا بود! تو که فرشته مقرب بارگاه الهی بودی نباید از فرمانش سرپیچی می کردی!» - « آنگاه که خداوند مرا آفرید شناخت را بر من فریضه نمود و برای دست یافتن به آن به رحمتش مرا به موهبتی تجهیز کرد به نام اندیشه تا بر من شک روا باشد و بیندیشم و تن به فرمانی ندهم جز آنچه اندیشه ام روا دانسته است و اینچنین بود که فضیلت نافرمانی زاده شد.» - « پس چرا آدم رو فریب دادی که از بهشت بیرونش کنند.» - « من فریبش ندادم. من آگاهش کردم. آدم نا آگاه و گمراه بود. من میوه شناخت و معرفت خیر و شر را به او دادم تا او را از نادانی نجات دهم. من دریافته بودم که آدم با تمام موجودات دیگر متفاوت است. او مانند ملائکه بی اراده و فرمانبردار و یا چون حیوانات مقهور امیال و غرایز نبود او هم چون من قدرت اندیشه داشت پس دانستم که شناخت و معرفت حق بر او نیز فریضه است. » - « ولی اون رو از بهشت بیرون کردند.» خوشبختی آدم در بیخبرانه گشتن در بهشت و ارضای خواسته های نفسانی به مانند حیوانات نبود. خوشبختی آدم در فهمیدن و شناختن و مبارزه کردن و به چالش کشیدن مشکلات و پیروز شدن بر آنان بود.خوشبختی انسان در شناخت و معرفت حق بود نه در جاهلانه چریدن در باغ بهشت. انسان باید از حیوانات فراتر می رفت. اگر نهایت سعادت بشر در ارضای غرایز لذت بخش باشد پس این ظرفیت بالای درک و شناخت را چرا خدا برای انسان آفریده است؟ لذت واقعی انسان در نزدیکتر شدن به خدا با دست یافتن به شناختی بالا تر از حقیقت مطلق است. » - « تو انسانها رو به پیروی از خواسته های نفسانیشون دعوت می کنی.  اگر انسانها از فرمان خدا سرپیچی کنند و هر یک در جهت رسیدن به خواسته های شخصی خودشون حرکت کنند با هم دچار تعارض می شن و هر کسی خودش می خواد بالاترین و بر ترین باشه. اینجوری همه نابود می شن.» - « دقیقا درست است ولی انسان موجود باهوشیست. به زودی در می یابد که تنها راه فرار از نابودی این است که حقوقی برای خود فرض کند و خود و همنوعانش را ملزم به رعایت آن نملید تا در چارچوب آن حقوق عدالت جاری شود و هر کس برحسب توانایی و لیاقتش آنچه را بیابد که سزاوارش است و بدان که این قانون خداست.»

ناگهان پیرمرد با دلهره از خواب پرید . برای وضو گرفتن بر سر حوض به حیاط خانه دوید. خورشید تازه طلوع کرده بود و نماز صبحش قضا شده بود.   احساس کرد فاجعه ای روی داده است . سالها بود که چنین اتفاقی روی نداده بود. به یاد رویایش افتاد.  چه رویای عجیب و وحشتناکی!. ناگهان در آسمان چشمانش به ستاره ای عجیب خیره ماند. تنها یک ستاره در آسمان دیده می شد. ستاره ای که از دیرباز به نام ستاره صبح معروف بود. آخرین ستاره ای که درخشش نورش در روشنی خورشید محو می شود. پیرمرد به یاد درس هیات افتاد! در جوانی در مدرسه  شان هیات یا همان نجوم تدریس می شد.سعی کرد نام لاتین آن ستاره را به یاد آورد اما گویا سالها بود که مطالب این درس به کلی از ذهن پیرمرد پاک شده بود. ناگهان چیزی به خاطر آورد و زیر لب گفت: « هئوسفروس»

+