یک دوست

داستان کوتاه

بوی گندم

نسیم خنک بهاری بوی گندم طلایی را در مزرعه پخش می کرد. حس خردادماهی پایان خوش انتظار در هوا موج می زد. مش کاظم با پشت خمیده و قامت نحیف و صورت پرچین و آفتابسوخته در کنار کیسه های پر گندم درو شده ایستاده بود و نفسی تازه می کرد. سر چندتایی از کیسه ها رو دوخته بود. جرعه ای آب نوشید و و کمی آب به سر و صورت پاشید تا خنک  بشه و رو به دوردست ها خیره موند.  شاید خاطره ای قدیمی رو به یاد می آورد. شاید به یاد گندمهایی افتاده بود که هر ساله می کاشت و تنها بهره ای که از آن می برد لذت سرخوشانه بوئییدن عطرشون بود. به او نزدیک شدم. و سلام کردم. با لهجه مازندرانی جواب داد. گفتم: « خسته نباشی مش کاظم. خدا قوت.» - « سلامت بوی.» « مش کاظم تو خودت زمین نداری که روش کار کنی؟» - « نا! از اول رعیت بیمی، سر زمینای ارباب کار کردمی.» - « با این سن و سال دیگه باید استراحت کنی.» - « ای آقا! بسوزه پدر نداری!» - « مش کاظم! چند تا بچه داری ؟» - « سه تا ریکا دارمه چهار تا کیجا.» - « چرا بچه هات ازت نگهداری نمی کنن؟» - « ای آقا! زمونه تغییر آکرده. ام پیر که زنده بیه اما اصلا جرات نداشتمی که ونه پلی سر بالا بیریم. اما حالا جوونا ر ادب و احترام بزرگتر حالی نونه!» خیلی دلم به حال مش کاظم سوخت. بخاطر عزت نفسی که داشت تا این سن و سال مجبور بود کار کنه. چه کسی مقصر بود؟ از دیرباز حاصل دسترنجش توسط ارباب های ظالم و بی وجدان به یغما رفته بود. ناگهان کمباین در وسط مزرعه متوقف شد. حتما خراب شده بود. در حالی که با حالتی متاثر زیر لب آهنگ بوی گندم را زمزمه می کردم از مش کاظم دور شدم و به سمت کمباین به راه افتادم. تسمه اش پاره شده بود. باز هم دردسر! رشید سرکارگر مزرعه را صدا کردم و بهش سوئیچ ماشین را دادم که بره شهر برای خرید تسمه. به علی هم پول دادم که از ده برای صبحانه گوجه خیار و نون پنیر بگیره. باید تا غروب کار درو تموم می شد و گندم ها رو هم به کارخونه آرد تحویل می دادیم چون اگر گندم درو شده توی مزرعه باقی می مند شب در اثر شبنم مرطوب می شد و دیگه کارخونه تحویل نمی گرفت. البته جای نگرانی نبود. هنوز تا غروب خیلی وقت داشتیم. هوا هم خوشبختانه آفتابی بود. علی با صبحانه برگشت و کارگرها راصدا زد. همه مشغول خوردن صبحانه شدیم. رشید هم با تسمه برگشت. بعد از صبحانه اسماعیل تسمه کمباین رو عوض کرد و پرید پشت کمباین و مشغول به کار شد. مش کاظم زیر سایه درختی درحال استراحت بود. سر کیسه ها رو هنوز ندوخته بود. خواستم صداش کنم و بفرستمش  سر کارش ولی دلم به حالش سوخت. هنوز به اندازه کافی وقت داشتیم. صدای گوشخراش کمباین که از دوردست های انتهای مزرعه به گوش می رسید برایم به آهنگی گوشنواز بدل شده بود. پیوسته به تعداد کیسه های گندم سر باز افزوده می شد. قبلا به رشید پول داده بودم که خانمش برای ناهار زرشک پلو با مرغ بپزه. هوا داشت کم کم ابری می شد. باید حتما کار درو امروز تموم می شد. اگر بارون می آمد باید گندم ها رو دور می ریختیم. کمباین به سرعت پیش می رفت. کار درو از نیمه گذشته بود. از روز قبل با تعاونی کامیون دار ها هماهنگ کرده بودم چهار تا کامیون پونزده تنی بفرستن. در هر کامیون 150 تا کیسه جا می شد. رفتم ببینم اگر 150 تا کیسه آماده شده باشه زنگ بزنم به تعاونی که زودتر کامیونها رو بفرستن. ابرهای تیره آسمان در حال زیاد شدن بود و خیلی نگرانم می کرد. بارندگی در وسط درو یعنی هدر رفتن یک سال کار و کلی سرمایه. به مش کاظم که رسیدم با خنده گفت: « آقای دکتر از گشنگی ضعف آکردمی. ناهار کی حاضر ونه؟» گفتم: « چشم الان کم کم رشید رو می فرستم دنبال ناهار.» کیسه های سردوزی شده رو شمردم. از سیصد تا کیسه فقط سی تا شون سردوزی شده بود. ناراحت شدم. به پیرمرد گفتم: « مش کاظم یه کم سریعترکار کن! تا غروب اگر تحویل ندیم کارخونه آرد می بنده. هوا هم که داره خراب می شه.» پیر مرد لبخندی زد و گفت: « ای به چشم! چنده شمه نگران هستنی!الان سریع تموم کمبه.» رشید ناهار رو آورد. همه کارگرها جمع شدند و مشغول خوردن ناهارشدیم. ناهار که تموم شد اسماعیل فورا پرید پشت کمباین. خواستم به مش کاظم بگم خوب دیگه ناهار رو هم که خوردی حالا برو سریع کارت رو تموم کن که دیدم داره وضو می گیره، دیگه روم نشد حرفی بزنم. به تعاونی زنگ زدم گفتم کامیون ها رو بفرستین. سوئیچ ماشین رو هم دادم به رشید که بره از ده چند تا حمال بیاره برای بارزدن کامیون. بهش گفتم تند نرونه و دقت کنه. نگاهم به مش کاظم افتاد که زیر سایه درختی نشسته بود. خوشحال شدم که کارش رو تموم کرده. گفتم: « خسته نباشی مش کاظم. ایشاللا تموم کردی کارت رو؟» با خنده گفت: « چشم آقای دکتر! الان تموم کمبه.» - « یعنی می خوای بگی هنوز تموم نکردی؟ » - « نا. ولی سریع تموم کمبه.» حتما می خواست من رو دست بیاندازه.  نا باورانه به سراغ کیسه ها رفتم. هنوز فقط همان سی کیسه سردوزی شده بود. با عصبانیت فریاد زدم. « مش کاظم مگه باهات شوخی دارم؟ الان کامیون می آد! از صبح تا حالا فقط همین سی کیسه رو دوختی؟ اگر عرضه شو نداری بگو یکی دیگه بیارم جات!» پیرمرد اخمی کرد و با ترشرویی چشمی گفت و مشغول شد. کمباین به سرعت مشغول به کار بود و دائم به تعداد کیسه های آماده سردوزی افزوده می شد. از دست مش کاظم به شدت عصبی و ناراحت بودم. رشید با پنج حمال هیکلمند برگشت. از رادیو پخش ماشین صدای داریوش به گوش می رسید: « بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو. یه وجب خاک مال من هر چی می کارم مال تو.» با عصبانیت فریاد زدم: « رشید! اون آهنگ مسخره رو خفه کن!» چند کامیون در هاله ای از گرد و خاک وارد مزرعه شدند. راننده ها هر یک در گوشه ای توقف کردند و پیاده شدند و به سمت من آمدند. بعد از سلام و احوالپرسی قرار شد اول کامیون حسن آقا بار بزنه. حسن کامیونش را کنار کیسه ها متوقف کرد و حمال ها مشغول بار زدن شدند. اما بعد از چند دقیقه دست از کار کشیدند. حسن آقا با عصبانیت رو به حمال ها فریاد زد. « د یالا بجنبین. پس چرا معطلین؟» یکی از حمال ها با تمسخر گفت: « مام علاف مش کاظمیم خوب! داره سر کیسه ها رو می دوزه» - « د! مگه هنوز ندوخته؟» - « نه!» حسن آقا با دلخوری رو به من گفت: « دکتر تو که بارت آماده نبود چرا بیخود مارو کشوندی آوردی؟» با شرمندگی و دستپاچگی گفتم: « شما ناراحت نباش حسن آقا الان تموم می شه.» با عصبانیت سر مش کاظم داد کشیدم: « مرتیکه! من و چهار تا کامیون و پنج تا حمال علاف توییم. هوام داره خراب می شه. اگه تا پنج دقیقه دیگه این کامیون بارش آماده نشه می اندازمت بیرون یک آدم کاری جات می آرم.» مش کاظم با ناراحتی گفت: « چشم دکتر جان! چشم!» مش کاظم به سرعت مشغول کار بود ولی نمی تونستم بهش اعتماد کنم. می ترسیدم از بالای سرش کنار برم باز از زیر کار در بره. دستش خیلی سریع بود. در عرض چند ثانیه با چند بخیه کوچک سر یک کیسه را می دوخت. از رفتارم احساس خجالت می کردم. چطور تونسته بودم سر پیرمرد مظلومی مثل مش کاظم داد بزنم! خودم رو دلداری دادم. اینا عادت دارن زور بالا سرشون باشه. اینطوری برای خودشون هم بهتره! در کمتر از 5 دقیقه کامیون اول بار شد و بارزنی کامیون دوم شروع شد. کمباین هم کارش رو تموم کرد. جمعا 500 کیسه جمع شده بود. اسماعیل سوار بر کمباین دستی به علامت خداحافظی تکان داد و رفت. با عصبانیت به مش کاظم گفتم: « اگر کیسه ها رو به موقع دوخته بودی الان کار تموم بود.» مش کاظم حرفی نمی زد و مشغول به کار بود. هوا هر لحظه تاریکتر می شد. چیزی به غروب نمانده بود. حدود نیم ساعت بعد کامیون دوم هم بار شد. رشید رو به همراه راننده فرستادم کارخونه آرد که بار ها رو تحویل بده و نذاره زیاد افت و رطوبت کم کنن چون خودم جرات نداشتم از بالای سر مش کاظم تکون بخورم. کار بارزدن کامیون سوم هم تمام شد. فورا کامیون را فرستادم کارخونه آرد فقط صد تا کیسه باقی مونده بود. مش کاظم مشغول سر دوزی بود و حمال ها هم مشغول بارزدن. ناگهان زنگ گوشی موبایلم به صدا در اومد. رشید بود. از کارخونه آرد زنگ می زد. با صدای ناراحت گفت: « آقای دکتر! کارخونه کامیون اول و دوم رو تحویل گرفت ولی سومی رو تحویل نمی گیره می گن می خواهیم تعطیل کنیم. چکار کنم؟ پس بفرستمش؟» با ناراحتی گفتم: « چه می دونم چکار کنی؟ یه خاکی به سرت بکن دیگه. اصرار کن، التماس کن، پاشون رو ببوس! پول بذار تو جیب نگهباتها!» گفت: « به خدا آقای دکتر هر کاری می کنم قبول نمی کنن!» با ناراحتی گفتم: « به راننده بگو چادرش رو بکشه رو بار نم بارون شروع شده. من خودم الان می آم با رئیس صحبت کنم.» تا تماس تلفنی تمام شد مش کاظم با دلخوری گفت: « بفرما! اینم ش کیسه! تموم بیه. سر جمع وونه 500 تا کیسه. ام یک درصد ونه 5 تا!» بعد غرغر کنان ادامه داد: « همون ارباب رعیتی که قبلا بیه الانم دره. فقط ونه ظاهر تغییر آکرده! ادب و احترام ر که اصلا فراموش آکردنه هیچ، همه زحمت ر اما کشیمبی همه حاصل ر وشون برنه.»

فکر می کنم مطالبی که از زبان مش کاظم به مازندرانی نوشتم برای اکثریت دوستان مفهوم باشه ولی اگر فکر می کنین مفهوم نیست لطفا به من اطلاع بدین تا به فارسی بنویسمشون.

+