یک دوست

داستان کوتاه

قصه من و تو

دوستت دارم و یک دنیا گله! نه از بی محبتی هات، نه از بی توجهی هات، چون بهشان عادت کرده بودم. نه از اینکه چرا من را ترک کردی! از همه چیزت گله دارم. از این گله دارم که من را نمی دیدی. اصلا قبولم نداشتی. حتی هیچ وقت فکر نمکردی که من هم شعور دارم و می فهمم. مثلا کی؟ آخرین دیدارمان یادت هست آن روزی که همه با هم رفتید! آره؟ همان روز که صندوق ماشین را پر کردی از چمدان. بچه ها را سوار کردی و همه راه افتادید. شب قبلش پیش من آمدی و روی زمین کنارم نشستی.  تو می ترسیدی. از آینده! از رفتن! از دیگر ندیدن هر آنچه دوستشان داشتی! از دیگر ندیدن من. گفتی به هیچ کس به اندازه من اعتماد نداری. گفتی خوابت نمی رود. گفتی باید بروی تا بتوانی زندگی کنی و گفتی....  گفتی که هرچند من بهترین دوستت هستم  چاره ای نیست جز جدایی.  از کودکیت گفتی! از مدرسه ده کلاسه که ساختمانش ترک خورده بود و تاب و سرسره هایش را برداشته بودند تا بچه ها زمین نخورند. از سقفش که در روزهای بارانی چکه می کرد و شیشه اش که سالها بود که شکسته بود. از بخاری نفتی اش که وقتی زیادش می کردند گرومب و گرومب صدا می کرد و همه را می ترساند و پلیور های کاموایی بچه هایی را که نزدیکش نشسته بودند برشته می کرد و وقتی کمش می کردند صدای بچه هایی که کنار پنجره نشسته بودند در می آمد. تعریف کردی که سر صف می ایستادید تا یکی قرآن بخواند و بعد دعای روز و شعار هفته بود و بعد مدیر مدرسه سخنرانی می کرد و حسابی میترساندتان که مبادا لباس رنگی بپوشید و مبادا عکس برگردان به کتابهایتان بچسبانید.  از شب های سرد گفتی و کمبود سوخت. از کرسی و لحاف سنگینش. از صبحهای سرد و حیاط یخزده مدرسه. برایم از جنگ تعریف کردی. از مارش پیروزیی که خبر از تشیع جنازه های پدر ها و برادر های دوستانت می داد. از بمباران هوایی و از خاموشی ها. از کمبود ها  و از فرار جنگزده ها. از دوستانت گفتی، از آنها که پدر ها و مادرهایشان می توانستند برایشان کلاشینکف اسباب بازی بخرند و از آنهایی که چون پدر و مادرهایشان قدرت خرید آن را نداشتند از بسیج واقعیش را می گرفتند. از آنها که سالها بود دیگر خبری ازشان نداشتی، از آنهایی که تنها ازشان خاطره هایی بیادگار مانده است و شاید هم عکسی. از آنها که رفته اند و از آنها که مانده اند و از آنها که نمی دانی که رفته اند یا مانده اند. از آرزوهایت گفتی، از سادگیهایت  و از باورهایت گفتی: همان اصولی که دیگر نمی دانی که بهشان باور داری یا نداری. از روزهایی گفتی که باور کرده بودی اگر درس بخوانی خوشبخت می شوی، همان روزهایی که کنکور داشتی. روزهایی که باور کرده بودی باید بمانی و امروز که باور کرده ای که باید بروی. به تو گفتم که همیشه به یادت می مانم و تا ابد منتظرت تا شاید روزی برگردی. گفتی که رفتنت بی بازگشت است. گفتم قسم می خورم که چه برگردی و چه برنگردی می مانم و فکر کردم که باور کردی قسمم را.

آنشب من هم تو را باور کردم. باور کردم که می دانی شبهایی که مریض می شدی تا صبح می گریستم و شبهای بیخوابیت برایت لالایی می خواندم. باور کردم که می دانی که چون دوستت دارم از همه بریده ام. باور کردم که می فهمی آنچه را که به تومی گویم. باور کردم می دانی آنچه را احساس می کنم و احساس می کنی آنچه را می دانم. اما فردایش فهمیدم که اشتباه می کردم. همان روز را می گویم که همه با هم رفتید! همان روز که صندوق ماشین را پر کردی از چمدان. بچه ها را سوار کردی و همه راه افتادید و برای همیشه رفتید. گله ای ندارم که چرا رفتی. گله نمی کنم که چرا من را با خود نبردی. حتی می دانم که به فکرم بودی. گله می کنم چون  فکر می کردم که می دانستی که تو را می فهمم اما تو نمی دانستی.  آنروز  در ظرف غذایم غذای بیشتری ریختی و دستی به پشتم کشیدی و گفتی: بخور گربه کوچولوی سیاهم! حداقل تا وقتی یک صاحب جدید برای خودت پیدا کنی چند روزی غذا داری!

+