یک دوست

داستان کوتاه

آزادی

حساب ماه و سال از دستم در رفته است. شاید ده ها سال گذشته باشد. شاید حتی صدها سال. نمی دانم چقدر باید انتظار بکشم تا شاید روزی کسی من را نجات بدهد! گاهی ترس وجودم را فرا می گیرد. ترس از فراموش شدن. ترس از تنها ماندن تا ابد! ترس گرفتار نیستی  ترسناک این سیاهچال تنگ ماندن. شاید حتی اصلا وجود نداشته باشم. نه! وجود دارم چون رنج می برم. ای کاش دست کم می توانستم بمیرم. ای کاش می توانستم به خواب بروم. ایکاش می توانستم جریان انتقال افکار را در ذهنم کند تر و کند تر کنم. ای کاش می توانستم نباشم. مردن چه سعادتیست! هیچ چیز برایم مفهومی ندارد. هیچ منفذی به بیرون نیست. لحظه حال وجود ندارد. فقط منم و انبوهی از افکار. افکاری که درگذشته ریشه دوانیده اند و به سوی آینده دست دراز کرده اند. افکاری که در تاریکی مطلق این زندان با سرعتی دیوانه وار در دوری باطل در گردشند. شاید هنوز زود باشد! نباید نا امید بشوم. چون جز امیدداشتن و انتظار کشیدن چاره ای دیگر ندارم. شاید باید باز هم صبر کنم. شاید پایان انتظار فرا رسیده باشد. شاید کسی سراغم را بگیربد. شاید کسی من را به یاد بیاورد. کاش فریادم به جایی می رسید. اما چه فایده که توان فریادزدن ندارم. کاش می توانستم فریاد بزنم و با تمام وجود و از ته دل قسم یاد کنم و بگویم که ای آنکه صدایم را می شنوی! تو را بندگی خواهم کرد. غلام و بنده حلقه به گوش تو خواهم بود. گوش به فرمان تو خواهم داد. به تو عشق خواهم ورزید. تو را خواهم پرستید فقط  اگر من را از این زندان برهانی. درنگ نکن. بیا. بیا. التماست می کنم. بیا و من را از این برزخ تهی نجات بده تا من عبد تو باشم و تو معبودم. نمی دانم با چه کسی حرف می زنم! اما می دانم مخاطبی دارم. باید تو را بشناسم. باید نامت را بدانم. باید به نام خودت صدایت کنم تا بیایی اما نه چشمانم چیزی می بیند نه گوشهایم صدایی می شنود. باید چشمهایم را بینا کنم و گوش هایم را شنوا. باید حواس را به وجودم برگردانم تا بتوانم تو را بشناسم. باید با حواسم حقایق را درک کنم و آن را با اوهام و خیالاتم جایگزین کنم. باید خودم را از این نفرین شوم برهانم تا چشمانم بینا شود. بدنم کجاست؟ پیکرم را باید پیدا کنم. باید افسون را باطل کنم. حرکتی احساس می کنم. در درون وجود خودم است. گویا ضربانیست یکنواخت. گویا با خود حرارتی ملایم در وجودم پخش می کند و یخهای هزارساله تنهایی را آب می کند. همزمان از احساس پر و خالی شدنی لذت بخش محظوظ می شوم. احساسی از وجود داشتن و زیستن. هرچند گنگ و مبهم اما صدایی می شنوم. صدایی از خارج این چراغ جادو! صدایی نامفهوم اما زیبا. شاید او هم صدای من را می شنود! پس چرا نجاتم نمی دهد؟ نه! نمی توان به او امید بست! خودم باید تلاش را آغاز کنم.  کم کم بدنم را حس می کنم. گویا لایه ای حساس و زنده پیکرم را در برگرفته است! اندامهایم را نمی بینم اما می دانم که وجود دارند. حرکتشان می دهم و عضلاتم را منقبض می کنم. هرچند ناچیز و آرام، می توانم حرکت کنم. بزرگ می شوم و بزرگتر. بر دیواره شکننده محبس ضربه می زنم و فشار می آورم. حال که کسی من را نمی شناسد خودم خودم را خواهم شناخت و  به خاطره ها خواهم شناساند حال که کسی نجاتم نمیدهد خودم خودم را نجات خواهم داد تا همه بدانند که من وجود دارم چون احساس می کنم.  بزرگ می شوم و بزرگتر. با تمام وجود بر دیوار سست سیاهچال فشار وارد می کنم. با دستها و پاهایم ضربه می زنم. دیوار در حال ترک برداشتن است. خودم و فقط خودم هستم.  دیوار را خواهم شکست چون می خواهم زندگی کنم. فشار دیگری وارد می کنم و ضربه ای دیگر. دیوار در حال فروپاشیدن است. می لرزد و  ترک بر می دارد.  روشنایی از ترک دیوار به درون می تابد. آخرین ضربه ام سهمگین تر از قبل است. دیواره چراغ جادو فرو می ریزد و به بیرون می پرم. روشنایی من را در بر می گیرد. نور چشمانم را می زند اما چشمانم کم کم به نور عادت می کند. من آزاد شده ام! به ناگاه صدایی می شنوم. کسی با خوشحالی می گوید: « بهتون تبریک می گم بچه پسره. »

+