یک دوست

داستان کوتاه

نبرد سهمگین

در اردوگاه جنگی همه چیز مرتب به نظر می رسید. پیاده نظام و سواره نظام با آرایش کامل جنگی منتظر دستور حمله بودند. ناگهان وزیر دوان دوان خود را به خیمه شاه رساند و با حالتی هیجان زده گفت: - « اعلی حضرتا! پادشاه دشمن قصد دارد با شما ملاقاتی داشته باشد. چه دستوری می فرمایید؟» شاه خنده مغرورانه ای سر داد و گفت: - « می بینی ای وزیر! هیبت و شکوه سپاه ما چنان خوفی  بر هیکل متزلزل دشمنان موستولی کرده است که این گونه شتابناک تصمیم به تسلیم گرفته اند! برو و به این پادشاه بزدل بگو تا بیاید و درخواست خویش را معروض بدارد تا ببینیم که چه تصمیمی اتخاذ خواهیم کرد.» دقایقی بعد پادشاه رقیب و عده ای از ملازمان در خیمه شاه بودند. شاه با دیدن رقیب دیرینش گفت: - « به خیمه گاه ما خوش آمدی و اگر قصد پذیرش شکست و تسلیم شدن داری نهراس و بگو و بدان که ما درایتت را تحسین می کنیم که خود پیشاپیش ما حصل و پایان این نبرد را می دانی و شکست را سرنوشت محتوم خود می پنداری.» پادشاه رقیب اخمهایش را در هم کشید و گفت: - « هرچند تو همیشه رقیب و دشمن دیرین سرزمین ما بودی اما اگر آنچه من می دانم می دانستی هرگز لب به چنین سخنانی به گزاف نمی گشودی و به جای آن بر احوال خویش می گریستی. بدان که واقعیتی بس سهمگین و دهشتناک بر من آشکار شده است و به تازگی حقایقی دریافته ام که علم به آن زندگی همگان را بکلی دستخوش تغییر خواهد کرد. » - « آن چگونه حقیقتیست که ترا اینگونه هراسان کرده است ای رقیب! نکند پی بردنت به برتری سپاه ماست که تو را پریشان حال کرده است؟» - « سکوت اختیار کن و گوش بسپار به سخنانم . اگر لختی تو را صبر و طاقت باشد تو را خواهم گفت آنچه را که دیده ام و دریافته ام و این حقیقت بر تو نیز اشکار خواهد شد و تو را نیز چون من هراسناک و پریشان حال خواهد گرداند و این افکار نخوت آمیز از سرت بیرون خواهد شد.» پادشاه رقیب مکثی کرد تا نفسی تازه کند و با لحنی جدی ادامه داد: - « دیروز آنچه بر من گذشت دریچه ای به رویم باز کرد از حقیقتی عظیم و وحشتناک. ساعتی پس از ظهر بود و در خیمه خویش مشغول قیلوله بودم که به بانگ و فریاد و فغان سپاهیان به ناگاه از خواب برخاستم و شتابان از خیمه به در آمدم تا ببینم که سبب این بانگ ها و فریاد ها از چیست و کجاست و از چه روست که سپاهیان اینچنین به فریاد و خروش آمده اند! مگر شبیخون دشمن است یا شورش سربازانست علیه من که چنین غوغایی برپا کرده است! پای خویش که از خیمه بیرون نهادم فی الحال جوانکی از پیاده نظام دستم بگرفت و در بین بانگ ساز و آواز و دهل رقص کنان به میانه میدانم کشانید. سپاهیان همه گویا مجلس بزمی آراسته باشند پای کوبان و هلهله زنان گرداگردم حلقه بزدند و دست برافراشتند و رقص آغاز کردند. من که تا آنگاه از تعجب و تحیر مبهوت و متحیر مانده بودم روی به امرای سپاه کرده بانگ بر آوردم که این چگونه مضحکه ایست که به راه انداخته اید و چگونه است که امرای دلیر سپاه ما بجای رزم ، بزم در پیش گرفته اند؟ بناگاه وزیر خویش را دیدم که از بین سپاهیان راه خویش  به سویم می گشود و تعظیم کنان عرض می داشت که اعلی حضرتا! تو خود بشنو این آواز را که منادی غیب بانگ بر آورده و می خواند تا بر ما خرده مگیری که چرا اینچنین از خویش بیخود شده ایم. لختی گوش فرا دادیم تا  بنیوشیم آن سرود وجدآور آسمانی را و شنیدیم که گویا اسرافیل است که در صور می دمد و حال دگرگون می کند و مردگان را حیات ابدی می بخشد و شور در دل می کند و آشوب در سر و به بانگ رسا می خواند که خوشگلا باید برقصن! خوشگلا باید برقصن! وزیر که حیرت بر رخسار ما مستولی دید پیشتر آمد و عرض کرد که اعلی حضرتا همانا این سرود آسمانی اینگونه معنی دهد که زیبارویان باید که دست افشانی آغاز کنند و پایکوبی در پیش گیرند و اینگونه است که سپاهیان اینچنین به وجد آمده اند و سماع و پایکوبی آغاز کرده اند. به ناگاه حسی عمیق از مکاشفه ای روحانی بر ما چیره شد . گویا  شاهد به عرصه شهود پای نهاده دست بر گریبان ما انداخته و ما را همی با خود به سرای آسمانی خویش هدایت می فرماید. چنان از خود بیخود گشتم که من و ما فراموش کرده و بشکنوار انگشتها در هم فرو کرده و نشیمنگاه به عقب رانده و کمر به دوران آورده و همصدا با آن منادی شور و سرور سرودن آغاز کردم. گامی به جلو برداشته و گامی به عقب٬ چرخ همی زدمی و همصدا با سپاهیان خویش خواندمی و شادمانی کنان و هلهله زنان تا پاسی از شب گذشته به میدان یکه تازی کردمی و در میان غریو شادی و شعف پای کوفتمی و دست افشاندمی تا اینکه اندک اندک خواب بر دیده ها سنگین آمده و لشکریان یک به یک به خواب شدند. »   شاه که متعجبانه مشغول شنیدن سخنان پادشاه رقیب بود کلام او را قطع کرد و نیشخندی زد و گفت: - « یقین بدان که سربازان بی قدر تو نیستند جز میگسارانی حقیر. شراب چنان عقلهایشان را تباه کرده است که جنگ و مشق نظام را به کنار زده اند و بزم و میگساری پیشه کرده اند و تو نیز نابخردانه و جاهلانه به آنان پیوسته ای و حال آنان به تو نیز ساری شده و عقل تو را نیز می ننوشیده زایل کرده است و تو نیز چون بیخردان دستخوش و تسلیم احساسات سخیفانه آنان گشته ای!»  پادشاه رقیب اخمی کرد و گفت: « ساکت باش و گوش فرا ده که هنوز نگفته ام به تو آنچه از آن پس بشنیدم و رازی که از آن پس بر من آشکار شد! چون صدا ها فرو خوابید و و لشکریان همه در خواب شدند زمزمه ای از منادی غیب فراخاست! گویی فرشته ای از عالم ماوراء مرا با آوازی شیرین به مهربانی و عطوفتی تمام فرا می خواند و می گفت: « تو امشب تو جشن تولدم خیلی رقصیدی شاه سفید کوچولوی خوشگلم حالا باید دیگه کم کم لالا کنی!» اما به ناگاه سفیری از باد بجنبید و غرش رعد آسایش آسمان را بر هم شکافت و به بانگ بلند صدایی به گوش رسید گویا از ابلیسی بود بد طینت و خشمگین که فریاد می زد که « دختر! صد بار بهت گفتم با اون مهره های شطرنج حق نداری تولد بازی بکنی آخرش به خرجت نرفت که نرفت.» پس از آن هرچه گوش فرا دادم دیگر آن لحن شکرین و آن نوای شیرین مرا به گوش نرسید و مرا ترس در دل بگرفت که مبادا شیاطین بر فرشتگان مسلط گشته اند و عمر شادکامی و رقص و پایکوبی به سر آمده و دگربار شیاطین تقدیر نبرد و خونریزی و جنگ  بر ما رقم زده اند.»

+