مردگی
تعاریف برایم اهمیتی حیاتی یافته بود و تعریف حیات حیاتی ترین تعاریف بود. شاید این یک رویا بود، رویا که نه! کابوسی وحشتناک. راستی فرق رویا و هوشیاری چیست؟ آنروز که اصلا نمی دانم چه روزی بود بچه ها را پیاده به مدرسه رساندم. در راه بازگشت به خانه در امتداد جاده ای پر درخت گام بر می داشتم. شب قبلش کشیک بودم. خواب آلود بودم. هوا گرم بود. اما گهگاه باد خنکی می وزید. مسحور لذت تماشای رقص موزون شاخسار درختها در باد بودم. و همین و دیگر هیچ. و حالا که فقط می توانم بیندیشم و باز هم همین و دیگر هیچ. اولین قدم اینکه من هستم. زنده یا مرده نمی دانم، گرچه هیچ وقت به جهان آخرت و حیات پس از مرگ ایمان نداشتم اما فکر نمی کنم که زنده باشم، هیچ حرکتی و حسی از اطرافم ندارم. دریغ از خارشی در پشت یا گزگزی در نوک انگشتی! کجاست صدای آشنای ضربان قلبم؟ کجاست حس لذت آلود تنفس؟ کجاست درد؟ کجاست بالا و کجاست پایین؟ کجایند چشمانم حتی اگر کورند؟ کجایند گوشهایم حتی اگر ناشنوایند؟ کجایند ابعاد و مکان؟ هیچ وقت به مفهوم زمان آنگونه که باید نیندیشیده بودم. همیشه زمان برایم اصلی مو ضوعه بود. آنچه می دانم؛ زمان آنگاه مفهوم می یابد که حرکت و تغییری باشد. پس اینجا که حرکت و تغییری نیست زمان هم غایب است. اما نه! می توانم فکر کنم و نظراتم دستخوش تغییر می شود. با فکر کردن نکات مبهم برایم کم کم آشکار می شود و با حلاجی کردن داده ها واقعیات و روابط بین آنها در ذهنم روشن می شود. اینها همه نمونه هایی از تغییر است پس حتما اینجا زمان جاریست. می توانم بشمارم. می توانم به گذشته فکر کنم. اما چه وحشتناک است و چه گیج کننده است این زمان در اینجا. مطمئنم اوایل آوریل بود. چون عید نوروز شد. سیزده هم گذشت اما چند روز بیشتر به عید پاک نمانده بود چون بچه ها هنوز داشتند برای جشن عید پاک کلاه های فانتزی خودشان را آماده می کردند. دوشنبه نبود. من دوشنبه شب یادم هست که کشیک بودم. حتما سه شنبه بود. اما این ها مشکلی از من حل نمی کند. آخرین روز من هر روزی که باشد فرق نمی کند. آنچه مهم است این است که بدانم حالا چه زمانیست. ایکاش می دانستم چه مدتی است که گرفتار این سیاهچالم یک روز، یک سال، یا هزار سال. در این برزخی که هستم، در این خلسه بین بودن و نبودن، در این جعبه تاریک و سیاه، در این بی وزنی و بی حسی مطلق همه مفاهیم دگرگون است. تنها خاطراتم برایم مانده است و ابدیتی که در پیش رو دارم. حالا هزاران سال وقت دارم که بیندیشم به آنچه بودم چون دیگر هیچ فرصتی برای شدن ندارم. اگر هم تغییری کنم تنها تغییریست در درون ذهن خودم. حالا هزاران سال وقت دارم که تک تک لحظات زندگیم را بار ها و بار ها بیاد بیاورم و افسوس بخورم و پشیمان شوم یا شادمان شوم و به خود ببالم. حالا هزاران سال حسرت دیدن دوباره عزیزانم را به همراه خواهم داشت. هزاران سال آرزوی شنیدن دوباره صدای زمزمه عاشقانه دوستت دارم همسرم، هزاران سال آرزوی شنیدن صدای قهقه سرخوشانه پسرم را آنگاه که از سر و کولم بالا می رفت و هزاران سال آرزوی شنیدن صدای پر از احساس دخترم را که می گوید بابایی تو بهترین بابای دنیا هستی. حالا هرچند نمی توانم حس کنم اما می توانم دستخوش احساسات شوم. می توانم گریه کنم بر آنچه از دست داده ام بی آنکه نگران قطره های اشکی باشم که بر گونه ام جاریست. می توانم بخندم بی آنکه بترسم هنجار های نخ نمنای جامعه با صدای خنده ام پاره شوند. می توانم فریاد بزنم بی آنکه پلیس من را به جرم بر هم زدن آرامش بازداشت کند. اما تا کی؟ تا کی باید اینگونه زندگی کنم؟ زندگی که نه! بهتر است بگویم مردگی! تا کی باید عذاب بکشم از آنچه از دست داده ام؟ تا کی باید در حوض خاطراتم پشتک و وارو بزنم. تا کی باید زندانی این سیاهچال تنهایی و بی وزنی بمانم. تاکی باید حسرت لمس کردن، چشیدن، بوییدن، شنیدن و دیدن را با خود مزمزه کنم. چه سود اگر بی قراری کنم؟ دیگر حتی در و دیواری برایم نمانده است که خود را به آنها بکوبم. چه سود اگر التماس کنم؟ حتی شکنجه گری ندارم که التماسش کنم. چه سود اگر عاقلانه اوضاع را بررسی کنم و گره از کار باز کنم آنگاه که نه چشمی دارم که گره ای ببیند و نه دستی دارم که آنرا بگشاید. خیلی دیر شده است برای هر کاری. حتی برای خودکشی هم دیر شده است. کجاست طبیبی که داروی خواب آوری بر دهانم ریزد شاید لااقل در رویا چشمانم به دیدن نوری روشن شود. حال که هستی نا ممکن است ای کاش از موهبت نیستی محروم نمی شدم. شکوه و مویه و ناله و زاری همه بیهوده اند و بی فایده. جز تسلیم راهی نداری. پس ببند چشمانی را که روزگاری داشتیشان و تجسم کن. چه فرق می کند که واقعیتست یا رویا؟ احساس کن دستان همسرت که سخت عاشقانه دستانت را می فشارد و چشمانت که باز زیر و بم حجم موزون صورتش را می پیماید و گوشهایت که باز آهنگ آشنای کلامش را می شنود که نامت را بر زبان می آورد و رایحه خوش و سکرآورش و صدایش که اینبار می گرید و نام تو را می خواند و عطرش که حالا آمیخته است با بوی دارو و بیمارستان و نگاهش که اینبار در پس زمینه غبار آلود اتاقیست پر از تجهیزات پزشکی و درد را که وجودت را در هم می فشارد و نفس را که با ضربآهنگ منظم دستگاه تنفس مصنوعی بی وقفه به درون می فرستی و به بیرون می رانی و می شنوی فریاد شعف آلودش را که بلند می شود:
"به هوش آمد."
نبرد نا برابر هستی
برای تسلیم و رهایی از نبرد نابرابر هستی بر فراز تخته سنگ عظیم و زمختی که سالها درد شلاق بی امان امواج وحشی اقیانوس را بر پشتش تاب آورده بود، پای گذارده بود و از آنجا به دریا چشم دوخته بود. مدتها بود که لحظه های خالی و ملالتبار عمرش را با تجسم این واپسین دقایق نبرد هیجان می بخشید. حتی نا محسوس ترین انقباضات غیر ارادی عضلاتش را بارها در رویا هایش تجربه کرده بود. حال که امیدی به پیروزی نبود وقت آن رسیده بود که به این نزاع بی سرانجام و نکبتبار با هستی پایان دهد و خود را تسلیم کند. تخته سنگ عظیم آن چنان قوی و مستحکم می نمود که در مصاف با آن شکست حتمی بود. وقت تسلیم محض بود. لبخندی از شعف و رضایت بر لبانش نقش بسته بود. رویای رهایی چه اغواگر بود. اما حالا چه؟ پیش از نواختن مهر تسلیم بر جنگ نامه حیات چه باید می کرد؟ شاید وداع! وداع با دشمن! خنده اش گرفت. چگونه می توانست با دژخیم خویش وداع کند؟ چه باید می گفت؟ هیچ حس تعلقی به دشمن نداشت تا وادار به وداعش کند. سالها با هستی جنگیده بود تا لحظه لحظه وجود خویش را به جهان تحمیل کند. تا وجب وجب قلمرو نفوذ قدرتش را بسط دهد. اما افسوس که جز زخمهای کاری بر جسم و روان خویش حاصلی دیگر نبرده بود. شاید وقت آن بود که در این واپسین دقایق کینه از دل بزداید. به دریا رو کرد و فریاد کشید:
- تو پیروزی و من به شکست خویش اعتراف می کنم.
صفیر باد در گوشش پیچید که می گفت:
- تو بیهوده مرا دشمن خویش انگاشتی و از خویش شکست خرده ای نه از من.
- این تو بودی که امواجت را به پیکرم کوفتی تا مرا عقب برانی!
- امواجم را به پایت ریختم نا سوار شوی و به جلو برانی.
- به آفتابت آتشم زدی! -
- به آفتابم گرمیت بخشیدم.
- به بادت لانه ام آشفتی!
- به بادم پروازت دادم.
- به خاکت پیکرم پوشاندی!
- به خاکم بسترت ساختم تا برویی.
- به درد آزردی پیکرم!
- به درد آگاه کردمت از خطر.
- من ساختم و تو خراب کردی!
- من خراب کردم تا تو بسازی.
- تو هستیی بی انتهایی بودن از آن توست و آنچه هست تویی. تا تو هستی من نیستم!
- تو انسانی. عاشقی. عشق از آن توست و جز عشق هیچ نیست. اگر عشق هست، هستی هست و اگر عشق نیست، هستی نیست. تسلیم عشق شو تا هست باشی و رها شوی از نبرد نا برابر هستی.
و او آنگاه که از تخته سنگ عظیم و زمخت به پایین گام بر می داشت رها شده بود از نبرد نا برابر هستی.
داستان سوسکها
«همه زشتی هام بد نیستند. گاهی یه چیزایی خیلی زشتن ولی خیلی هم بد نیستن. راستش آدم نمی تونه به این راحتی بیاد قضاوت کنه. مثلا سوسکها ...» پیرمرد یک جرعه دیگه از اسکاچش رو سرکشید و در حالی که گیلاسش رو دوباره پر می کرد ادامه داد: « آره رفیق، شاید با خودت بگی طرف داره هذیون می گه ولی راستش رو بخوای تمام این ماجرایی که می خوام برات تعریف کنم واقعیه واقعیه... » گفتم: «باشه، باشه دوست من، یادت باشه اینو بعدا برام تعریفش کنی. الان قطار می رسه باید من دیگه برم. از دیدنت خوشحال شدم. » « باشه! البته زود تموم می شدا! ولی خوب عیب نداره باشه برای دفعه بعد. این دفعه که همدیگه رو دیدیم یادت باشه بهم بگی داستان سوسکها رو برات تعریف کنم.» وقتی سوار قطار شدم چیزی که بیشتر از داستان سوسکها ذهنم رو اشغال کرده بود، قیافه کثیف و چندش آور پیرمرد بود و لهجه ایرلندی غلیظ و موهای قرمز رنگ و ژولیده و کم پشتش. اون شب خواب عجیبی دیدم. همه جا رو سوسک برداشته بود. سوسکهایی که همه جا پر بود از گند و کثافتی که به بار آوده بودن. سوسکهایی که دائم با شاخکهاشون حرف می زدن و کل دنیا رو با حرص و ولع می بلعیدن و جاش گه و کثافت تحویل می دادن. براشون انگار اصلا مهم نبود که دارن دنیا رو به تباهی می کشونن. همه جا توی هم می لولیدن و از سر و کول هم بالا می رفتن. بعضی هاشون زیر آفتاب لم داده بودند و بعضی ها شون هم با هم دعوا می کردن. فردا بعد از کار، مستقیم رفتم به پاب. سه ربعی به اومدن قطار باقی مونده بود. نگاهی به دور و بر انداختم. باز هم همون قیافه های همیشگی. مردها با سیبیلهای کلفت، خالکوبی های روی بدن و هیکل های تنومند و زنها با موهای رنگ کرده و آرایش های غلیظ جلوی پیشخون و روی چارپایه های پایه بلند نشسته بودند. صدای بلند تاپ و تاپ موسیقی فضا رو پر کرده بود و صدا به صدا نمی رسید. در گوشه ای که اغلب پیر مرد اونجا می نشست چشمم به یک مرد جوون تنها افتاد که به گوشه ای خیره شده بود. به نظرم رسید قبلا دیدمش. تا چشمش به من افتاد سری تکون داد. منم سلام کردم. رفتم جلو و روی چارپایه کناریش نشستم و پرسیدم. « پیرمرد هنوز نیومده؟» « کدوم پیرمرد؟» « همون ایرلندیه» « منظورت شموسه؟ اون دیگه نمی آد اینجا چون دیشب مرد.» آهی کشیدم و گفتم: « طفلک پیرمرد بیچاره! چطور شد که مرد؟» گفت: « دیگه چیزی از ریه اش باقی نمونده بود. تا همین جاش هم همه در تعجب بودیم که چطور زنده مونده. دیشب دچار یک حمله شدید شد و قبل از اینکه به دکتر برسوننش تموم کرد.» « چطور مگه؟ زیاد سیگار می کشید؟» «با تعجب گفت: سیگار؟ نه! مگه خبر نداری؟ شموس همون کسی بود که توی ماجرای نشت مواد سمی از کارخونه مواد شیمیایی سال 1998 برای تخلیه آسیب دیده ها و کسانی که گیر افتاده بودن داوطلب می شه.» در حالی که قطره اشکی رو که روی گونه اش جاری شده بود پاک می کرد ادامه داد: « و حتی ماسکش رو هم به یک پسر بچه که داشته خفه می شده می ده. این کار باعث آسیب جدی ریه اش می شه، بالاخره دکتر ها جوابش می کنن.» مرد جوون مکثی کرد، بغضش رو فرو داد و ادامه داد: «شموس یک اخلاق عجیبی که داشت این بود که هیچ وقت سوسک ها رو نمی کشت. هیچ وقت هم برای کسی تعریف نکرد که چرا.»
اطلاعات
گفت بیدار شو! مثل همیشه جوری گفت که فورا از خواب پریدم. پرسید خوب خوابیدی؟ با بی حوصلگی گفتم آره. منتظر موند تا بلند شم برم دوش بگیرم. موقع اصلاح صداش در اومد که تیغت دیگه کند شده. باید عوضش کنی. بدون اینکه جواب بدم تیغ خودتراش رو عوض کردم. رفتم سر یخچال تا صبحانه بخورم . داشتم توی یخچال رو ورانداز می کردم که گفت: غذات گوشه سمت راست در طبقه سوم از بالاست. تاریخ امروز یعنی چهاردهم نوابر روش خورده و وزنش 180 گرمه. محتوی نون کره و مربای توت فرنگیه و 830 کالری ... گفتم بسه دیگه. یک لیوان شیر هم برای خودم گرم کردم و رفتم سر میز. چشمم به یک بسته شکلات افتاد. تا خواستم برش دارم گفت: اگر شکلات رو بخوری کالری دریافتیت بیشتر از حد اکثر میزان برنامه ریزی شده در طی این وعده غذایی می شه. بهتره از خوردنش صرفنظر کنی. گفتم باشه. گفت ساعت 8 صبح یک قرار مصاحبه استخدامی داری. برای اینکه به قطار 6:30 برسی نیم ساعت دیگه وقت داری که حاضر بشی . گفتم نه پشیمون شدم. حوصله ندارم برم مصاحبه. امروز حالم خوب نیست. کنسلش می کنم. با ناراحتی گفت: این موقعیت خیلی خوبیه. نباید کنسلش کنی. گفم اصلا هم خوب نیست. کارش خارج از توانایی منه. فکر نمی کنم از عهدش بر بیام. گفت کاملا در اشتباهی. اطلاعات فنی تو کاملا با چیزی که در توضیح شغل آگهی شده همخونی داره. تو تجربه لازم رو هم داری. در ضمن این شرکت خیلی شرکت معتبریه. از لحاظ آماری شاخص های رشدش اون رو جزو پنجاه شرکت برتر سال طبقه بندی کرده و از لحاظ رعایت فاکتور های رفاهی برای کارمندان جزو ... گفتم بسه دیگه کوتاه بیا. مشکل من خود شرکت نیست. راستش من از اون کسی که قراره رئیسم بشه اصلا خوشم نیومد. نمی تونه آدم خوبی باشه! حالم رو به هم می زنه؟ گفت رئیست ریچارد میچل دارای مدرک فوق لیسانس از دانشگاه کنتاکیه. الان 54 ساله هست و بیست و دو سال سابقه کار در زمینه طراحی و راه اندازی سرویس های صدا بر روی شبکه های کامپیوتری و مشاوره داره. دارای سرتیفیکیت های CCIE و CISSP هست و عضو انجمن ملی مهندسین کامپیوتر و ... گفتم: سوابقش برام مهم نیست من از اخلاق و رفتارش بدم اومد. گفت: بر طبق نظر سنجی از کارمندان شرک که سه ماه پیش انجام شده 68 درصد محبوبیت داره که این میزان نسبت به دوره مشابهش در سال قبل 3 درصد افزایش نشون می ده. اصولا نود هشت درصد کارمندان اون رو فرد منضبط و جدی می دونن در حالی که فقط 4 درصد کارمندان ازش به عنوان فردی بد اخلاق نام بردند. البته مقررات مرتبط با حفظ حریم خصوصی افراد باعث می شه نتونم خیلی مفصل به زندگی خصصیش بپردازم اما سال گذشته ماجرای اختلافش با همسر قبلیش بر سر حق حضانت فرزندانش که خبرساز شده بود در دادگاه خانواده فیصله پیدا کرد و بجز این یک مورد هیچ سابقه ای نداره. گفتم: شاید اما من از قیافش اصلا خوشم نیومد. گفت: از لحاظ ترکیب ظاهری و شکل اعضای صورت ریچارد میچل شباهت زیادی به دیوید براون شخصیت منفی سریال تبهکار داره که باعث شده در برخورد اول میزان تاثیر گزاریش 23 درصد کاهش پیدا کنه. در ضمن...گفتم برام فرقی نمی کنه که چرا از قیافش بدم اومده و اینکه شبیه کدوم آدم تبهکاری هست. در حالی که صدام بیشتر و بیشتر لحن عصبانی به خودش می گرفت ادامه دادم: من فقط ازش بدم می آد می فهمی؟ نه معلومه که نمی فهمی چون تو اصلا گویا شعورت به این چیزا نمی رسه. حالا سریع شمارشون رو بگیر تا کنسلش کنم. گفت: باشه. گوشی رو که برداشتند در حالی که داشتم میز صبحانه رو جمع می کردم گفتم: سلام. جان ویلیامز هستم. تماس گرفتم تا قرار ملاقاتم رو با آقای میچل کنسل کنم. بعد از اتمام مکالمه گفت: ضربان نبضت یک مقدار بالاتر از نرماله. میزان هورمون کورتیزول خونت هم کمی بالا رفته. بهتره برای اینکه به وضعی طبیعی برگردی چند دقیقه ای روی صندلی راحتی بشینی و به موزیک ملایم گوش کنی. گفتم نه! بهترین کار اینه که با کلینیک نورو اینفرماتیک لایف انهنسمنت تماس بگیری. می خوام با دکتر مارلی صحبت کنم. چند ثانیه بعد صدای دکتر مارلی رو شنیدم که می گفت: سلام آقای ویلیلمز. چه کمکی از من بر می آد؟ با عصبانیت داد زدم: آقای دکتر فقط ازت یک خواهش دارم و اون اینه که این تراشه منشی نورو دیجیتال مسخره ات رو از توی جمجمه من بکشی بیرون.
داستان ناتمام
در با صدای مهیبی بسته شد و خط بطلانی کشید بر رویت. آن روز که پا در این راه گذاشته بودی چه بیخردانه خود را خردمند می پنداشتی. شاید باید می شکستی. ذره ذره صدای خرد شدن اجزائ استوار پیکرت بود که می شنیدی و هیچ نمی توانستی. چه فداکاری بیهوده ای. بار ها از خود پرسیده بودی. سرانجام آنچه را یافتی که در پی آن بودی. و دیگر نیستی چون خود نمی خواستی که باشی و دیگر تغییر نمی کنی و تغییر نمی دهی. دیگر مورچه ای زیر پایت له نخواهد شد. دیگر زیبایی ها را زشت نخواهی کرد. و زشتی هل را زیبا فرض نخواهی کرد. چقدر جانانه جنگیدی! برای آنچه هدفت ساخته بودی. چقدر ویران کردی و نخواستی و نتوانستی بسازی. در این نزاع مداوم و تلخ چه با غیرت و همت بودی. چقدر ایمان داشتی به نبردت! و چه بیهوده ایمان داشتی! به همراه پیرمرد ماهیگیر در پی یافتن آفرودیت در دریای مغرب جان دادی و به همراه حباب کوچک در دهان جیرجیرک تشنه آب شدی. در نبرد سهمگین بازیچه تولد بازی دخترک بودی. هرچند در آزادی به دنیا آمدی و در قصه من وتو گربه کوچک سیاهت را فدای آزادیت کردی اما ملاقاتت با شیطان بود که تو را به راز بودن و خودخواهی آشنا کرد. آنچه هیچ وقت نخواستی باور کنی. درخت کاجت کجاست؟ هیچ می دانی که خودت آن را از ریشه کندی؟ هیچ می دانی که خودت و نقیصت را با هم جمع بسته اند؟ اما حالا دیگر همه می دانند که تو داستان تقسیم بر صفر شدنت را از خودت بافتی تا ناپدید شدنت را توجیه کنی. تو چشمانت را از دست دادی تا عشق را باور کنی اما غول چراغ جادویت دروغی بیش نبود. ساندویچ بیکن را با عمو رحمت جن گیر شریک شدی تا هستی گنجشک کوچک را دوام بخشی. از اتوبوس پیاده شدی و به همراه دیو سپید به جنگ رستم زال زفتی. تو برگ های هستیت را یکی یکی کندی و اما آخر ندانستی که کدامین سرنوشت را انتخاب خواهی کرد؟ بودن را یا نبودن را.
داستان دو شاهزاده
سالها پیش در کشوری پهناور پادشاهی عادل و قدرتمند فرمانروایی می کرد. این پادشاه دو پسر داشت. پسر بزرگتر پادشاه ولیعهد بود. پادشاه برای تعلیم و تربیت فرزندانش هر دو را به دست بهترین مربیان و استادان کشور سپرد تا پهلوانان به فرزندان پادشاه فنون کشتی و رزم تن به تن را آموزش دهند و سوارکاران و کمانداران و نیزه اندازان و شمشیر بازان رموز و فنون جنگاوری و مبارزه را به آنها بیاموزند. دو شاهزاده در نزد علما و حکما علم و حکمت و فلسفه آموختند و در نزد سرداران و امرا و سیاستمداران آیین فرماندهی و کشورداری و سیاستمداری را فراگرفتند. هر چند هر دو دانش آموزانی کوشا و مستعد بودند اما همه اساتید یک صدا هوشیاری و ذکاوت فرزند دوم پادشاه را به مراتب بیشتر از فرزند بزرگتر شاه می دانستند و آوازه نبوغ و زیرکی فرزند کوچکتر پادشاه چنان در همه جا پیچیده بود که همه او را لایق تر از برادرش برای پادشاهی می دانستند. تا جایی که گروهی از مشاوران و نزدیکان پادشاه به او پیشنهاد دادند که فرزند کوچکتر را به عنوان جانشین خود اعلام کند. پادشاه که به سن کهنسالی رسیده بود و نگران آینده مملکت خود بود سرانجام چند روز فبل از مرگش ذستور داد که پس از مرگش کشورش از محل رودخانه ای که از میان کشور جریان داشت به دو بخش شرقی و غربی تقسیم شود و فرزند بزرگتر در بخش شرقی و فرزند کوچکتر در بخش غربی فرمانروایی کند. پس از مرگ پادشاه وصیت او به اجرا در آمد. فرزنذ بزرگتر بخش شرقی را در اختیار گرفت و حکمرانی آغاز کرد و ذر کوتاهترین مدت ممکن توانست ازبخش شرقی کشوری غنی و آزاد و مترقی بسازد که مایه حسرت همه همسایگان باشد اما برادر کوچکتر گرچه تمام وقتش را صرف مردم سرزمینش می کرد و با تمام وجود خویش سعی می کرد کشورش را آباد کند و طرههای مختلف می ریخت و برنامه های عمرانی گوناگونی اجرا می کرد ولی هیچ نتیجه ای نمی گرفت و هر روز بیش از پیش کشور در فقر و فلاکت و بدبختی فرو می رفت. برادر کوچکتر سرانجام تصمیم گرفت که به هر قیمتی در یابد که اشکال کار از کجاست. ابتدا وزراء و مشاوران و معاونینش را فرا خواند و مشکلش را با آنان در میان گداشت اما همگی آنها متفق القول گفتند که به باور آنها تصمیمات و سیاستهای پادشاه همگی بسیار معقول و درست بوده است و هیچ خرده ای از مملکت داریش نمی توان گرفت. پادشاه از وزراء و مشاوران ناامید شد و اینبار اساتید و مربیان دوران کودکیش را دعوت کرد و اشکال کارش را از آنان پرسید اما آنها هم همگی ذر تایید دانش و ذکاوت شاه سخن گفتند و تصمیمات او را در مملکت داری ستودند. پادشاه سرانجام چاره را در آن دید تا راز مملکت داری را از برادرش که پادشاه سرزمین شرقی بود جویا شود. بنابر این به نزد او رفت اما در در کمال ناباوری دریافت که برادرش برای خود قصری بزرگ و بسیار مجلل برپا کرده و بی هیچ زحمت و نگرانی و سختی کار مملکت داری به عیش و نوش عشرت در قصرش مشغول است. از او پرسید: چطور می توانی راحت و فارغ البال از زحمت کشورداری به عیش نوش مشغول باشی ولی در عین حال کشورت هم راه پیشرفت و ترقی را طی کند و مردم در نعمت و رفاه باشند؟ در حالی که من با تمام توانم در راه رفاه مردم زحمت می کشم ولی جز گسترش بدبختی و فقر و فلاکت هیچ نتبجه ای نگرفته ام برادر بزرگتر لبخندی زد و گفت: اشکال کارت در اینجاست که همگی از مشاورین تا اساتیدت تو را دارای خرد لازم در اداره کشور می دانند و قدرت سخنوری و منطق قوی و استدلال معقول تو مجالی برای عرض اندام و نظر برایشان باقی نمی گذارد و تو نیز با باوری که به خود داری و با قدرتی که در اختیار داری تصمیماتت را اجرا می کنی بی آنکه کسی تو را از ضعفها و جوانب پنهان کار باخبر کند. این را بدان که تو همه رویداد ها را از دریچه چشم خود می بینی و آنچه را می بینی واقعیت مطلق می پنداری حال آنکه واقعیت را نمی توان در نزد یک فرد یافت. واقعیت پراکنده در نزد همه مردم است و هیچ کس لایق حکمرانی بر مردم نیست جز خودشان. کشور من نیز از آن رو راه پیشرفت و ترقی را در پیش گرفته است که من در واقع در این کشور حکمرانی نمی کنم بلکه اداره کشور را به خود مردم سپرده ام. برادر کوچک که این سخن را شنید به فکر فرو رفت. برادر بزرگ راست می گفت. حکمرانی بر مردم وظیفه خود مردم بود نه او. او می باید پادشاه می ماند نه سیاستگزار. او باید در قصر می نشست و به عیش و نوش مشغول می شد. به دوران کودکی بر گشت. به یاد آورد که فرزند کوچکتر بود و از این رو همیشه ملزم به حفظ احترام برادر بزرگتر بود. به یاد آورد که همیشه در رویا ها و خیالپردازی هایش برادر بزرگتر خویش را پادشاه می دید و هیچ گاه حتی خیال فرمانروایی را در سر نمی پروراند. تشریفات سخت و نا خوشایند دربار را به یاد آورد. به یاد ملاقاتهای ناخوشایند و کسالتبار و ضیافتها و جشنهای خسته کننده و ملالت بار افتاد. چه زندگی رنجاوری! او هیچگاه این زندگی یکنواخت و پرتشریفات را دوست نداشت. او در عوض عاشق آزادی بود. او آرزو داشت که ایکاش می توانست آسوده و فارغالبال، سوار بر اسب به بیابان بتازد و کوه ها و دشت ها را پشت سر بگذارد و ناشناس، به شهر ها و روستا های کوچک و بزرگ وارد شود و با مردمان کوچه و خیابان بنشیند. او چقدر مشتاق فراگیری بود! میدان زورآزمایی و مبارزه تنها جایی بود که می توانست در آن نیروی فشرده در عضلاتش را رها کند و هیجان و ماجراجویی و حرکت را تجربه کند و کلاس درس مملکت داری هم تنها جایی بود که می توانست در آن ذهن خیالپردازش را از قید و بند ها برهاند و به سرزمینهای دور دست پر بکشد. چقدر این آزادی برایش لذت بخش و خواستنی بود. همیشه آرزو داشت که می توانست به میان مردم برود و اندوخته دانش و تجربه اش را به رایگان در اختیار همه بگذارد. تا تاریکی و نادانی و کوته فکری از جامعه رخت ببندد و خورشید دانش و خرد و آگاهی دنیا را نورانی کند. آری برادر بزرگتر راست می گفت. پادشاهی سرنوشت او نبود. پادشاه جوان پاسخ خویش را یافته بود. او همیشه برادر بزرگتر را جانشین پدر می دانست. او به پادشاهی هیچ علاقه ای نداشت. او آرزویی دیگر در سر داشت. هرچند آرزوی معلمی در برابر پادشاهی حقیر و ناچیز می نمود اما همین آرزوی به ظاهر کوچک پاسخ سئوال او بود. پادشاه جوان تصمیم خود را گرفته بود. او نباید به آرزوی دیرین دوران کودکیش خیانت می کرد. او باید هرچه سریعتر خود را از این منجلابی که دچارش شده بود نجات می داد و به سوی آرزوی قلبی اش پر می گشود.
چندی بعد مردم دو کشور اتحاد مجدد دو سرزمین شرقی و غربی را به فرمانروایی برادر بزرگتر جشن گرفتند و دیگر هیچ جا هیچ سخنی از شاهزاده کوچکتر به میان نیامد. اما ساکنین شهرها و روستاهای دور و نزدیک تا سالها خاطره مرد خوش سیما و دانشمندی را بازگو می کردند که چندگاهی مهمان دیارشان بوده و ساده و عاری از هر تکلفی در راه اعتلای انسانیت و کمک به پیشرفت دانش و رفاه مردم از هیچ کمکی فروگزار نمی کرده و کودک و بزرگ و پیر و جوان را مجذوب دانش و حکمت خود می کرده و به همگان درس ها می آموخته و پندها می داده و قصه ها بازگو می کرده و با تمام توان خویش با جهل و نادانی خرافه می جنگیده است.
می « May »
سردمه. زیر پتو کز کردم. چشمام رو باز می کنم. نور کمی از لای پرده به داخل اتاق تابیده. سرو صدای گنگی از بیرون به گوش می رسه. باید پاشم. هری امروز میاد به لندن. اما ساعتش چند بود؟ یادم نیست! شاید توی دفترچه یادداشتم نوشته باشم. باید چک کنمش. امروز کلی هم کار دارم. چند تا کلاس و یک مقدار هم تکالیف عقب افتاده. می ترسم به کارام نرسم. اصلا ساعت چنده؟ شاید دیر شده باشه باید بجنبم. یکی داره در رو باز می کنه. « کیه اونجا؟» « صبح بخیر می! منم باربارا! ». «صبح بخیر باربارا! امروز برادرم هری از باس برمیگرده.» - «جداً! » خوبه که باربارا اومد لااقل می تونه یک کمی کمکم کنه که به کارام برسم. « باربارا این صدای شرشر از چیه؟» « صدای آب دوش حمامه.» « خوب این که واضحه. منظورم اینه که شیر دوش رو برای چی باز کردی؟» « برای دوش گرفتن.» « ممنونم. لطفا رادیو رو روشن کن می خوام اخبار رو گوش کنم ببینم خرابی چقدر بوده.» « باشه.» درسته که باربارا دختر اخمویی هست ولی با ادب و آرومه. خیلی هم منو دوست داره. همیشه توی کارام کمکم می کنه. عوضش خوب منم توی درسهاش کمکش می کنم. خوبه که دوستی مثل باربارا دارم. بدون اون هیچ وقت نمی تونستم به کارام برسم. « امروز باید با هری و سیلویا بریم کنیسه. مامان و بابا اینطور می خوان. باید زودتر حاضر بشم.» « نگران نباش می! به موقع حاضر می شی.» « راستی استنلی کجاست باربارا؟» « کدوم استنلی؟» « حواست کجاست استنلی خودمون رو می گم دیگه.» «می! لطفا پاشو باید لباس خوابت رو عوض کنی. امروز آر. ای. او. کلی برنامه های جالب برات داره. بهم گفت می رو حتما بیار» « آر. ای. او. دیگه چیه؟» « سو! یادت نیست؟ سو اینجا آر. ای. او. ی ماست.» « من با سو هیچ جا نمی رم. پرسیدم استنلی کجاست؟» « می! لطفا یک لحظه گوش کن! یک کم کمکم می کنی؟» « کمکت کنم؟ خوب بگو تو اصلا ازم چی می خوای؟ البته باید بگم راستش امروز خیلی سرم شلوغه. کلی کار دارم. فکر نمی کنم وقت کنم که توی انجام تکالیفت کمکی بهت بکنم. » « من فقط ازت خواستم کمکم کنی لباس خوابت رو در بیارم تا دوش بگیری.» « آها! باشه! داشتم می گفتم. حسابی گیج شدم و اصلا نمی دونم باید از کجا شروع کنم. هری هنوز نرسیده. باید بریم کنیسه. داره دیر می شه. استنلی هم معلوم نیست کجاست. نکنه توی این هیر و ویر گذاشته رفته گلف بازی کنه! حتما می دونه من می خوام برم کنیسه برای همین خودش رو یک جایی گم و گور کرده. البته من سرزنشش نمی کنم. از یک انگلیکن نمی شه انتظار داشت که دوست داشته باشه دوست دخترش بره کنیسه. توی مالایا چون کنیسه ای نبود هیچ وقت ما در این مورد مشکلی نداشتیم. حتی من باهاش به کلیسا می رفتم و توی جشن ها اسکاتلندی می رقصیدم. هیچ وقت نذاشتم کسی استنلی رو به خاطر داشتن یک زن یهودی تحقیر کنه! » « ببین می! من کاملا احساساتت رو درک می کنم. تو برای استنلی یک همسر شاد و سرزنده و فداکار بودی ولی اگر الان بیای پاشی لباس خوابت رو در بیاری و لباس های روزت رو بپوشی می تونیم ضمنش در مورد شوهرت استنلی حرف بزنیم.» « کی گفته استنلی شوهرمه؟ اون پارتنرم بود. ما تا زمان مرگش با هم زندگی می کردیم. ما واقعا عاشق هم بودیم ولی هیچ وقت ازدواج نکردیم یعنی نمی تونستیم باهم ازدواج کنیم. بیچاره استنلی! مرگش خیلی برام ضربه سختی بود. » « می! کمک کن لباس خوابت رو در بیارم. آهان خوبه! حالا بشین روی این صندلی. عالیه! ببین دمای آب چطوره؟» « چکار می کنی باربارا؟ من خودم می تونم دوش بگیرم لازم نیست حمومم کنی! آب یک کمی سرده. ... آهان الان بهتر شد. راستی دیشب صدای آژیر خطر بلند شد. فکر می کنم آلمانا لندن رو بمباران سختی کردن! من اصلا توی این مدرسه شبانه روزی احساس امنیت نمی کنم. باید به پدرم در مالایا تلگراف بزنم و بگم مک نامارا ها رو بفرسته تا من و هری و سیلویا رو یه مدتی ببرن پیش خودشون در شهر باس اونجا امن تره. راستی تو از تلفات بمباران دیشب خبری نداری؟ » « خوب اینم از لباس هات. ... چی؟ تلفات بمباران! نه نه! می! سالهاست که جنگ تموم شده اینجا هم سیدنیه و تو در یک خونه سالمندان امن هستی. حالا بیا بریم. چطوره صبحانه ات رو در اتاق غذا خوری بخوری؟»
وزوز
این کیه نصفه شب اومده اینجا؟ اینا نمی ذارن آدم یه دم استراحت کنه. طرف هم که نمی کنه اصلا خودش معرفی کنه! یک سلامی! خوش و بشی! امان از این صدای وز وز! مال چیه؟ - (آقا! می شه این صدای وز وز رو خفه کنی؟ داره اعصابم رو خورد می کنه! )- ( ... ) - (چی؟ ازتون خواستم لطفا این صدای وزوز رو ساکت کنین.) - (متاسفانه نمی شه. لازمه که دستگاه کار کنه. نمی تونیم خاموشش کنیم. ) چه لهجه مسخره ای داره؟ هندی که نیست! شاید عربه! راستی چی گفت! گفت چرا نمی تونه خاموشش کنه؟ بد اخلاق یه لبخند هم نمی زنه! از قیافش معلومه از اون آدمهای خطرناکه! ما راحت در کشورمون رو باز می کنیم تا اینا بیان اینجا اونوقت اینا اصلا نه ادب دارن نه آداب معلاشرت بلدن. - ( آقا لطفا این وزوز رو قطع کنین. خواهش می کنم!) گه! کجا گذاشت رفت! بذار ببینم اینجا اصلا چه خبره! این زنگ کجاست؟ اها، پیداش کردم. پرستاره بیاد از این مرتیکه مسخره حسابی شکایت می کنم. لعنتی! بازم که خودش اومد! این یارو امشب مارو روونه سردخونه نکنه شانس آوردیم. - ( ازت خواستم این وزوز مسخره رو قطع کنی! متوجه شدی؟) - ( بله آقا ولی متاسفانه نمی تونم اینکار رو بکنم. این وزوز صدای جریان اکسیژنه. طبق چارت شما باید روی ٢ لیتر در دقیقه باشه. ) - ( تو اصلا بگو مال کجایی؟ چه کاره ای؟ جدیدی؟ قبلا توی این بخش ندیدمت.) - ( بله، من اینجا اولین کشیکمه. من کمک پرستارم) با این لبخند زورکیی که می زنه شک ندارم داره دروغ می گه! کسی نمی تونه سر من یکی کلاه بذاره! حتما کاسه ای زیر نیم کاسه هست! اصلا چرا یونیفرمش با بقیه فرق داره! لهجه اش هم خیلی مشکوکه! - ( بگو ببینم! تو اهل چه کشوری هستی؟) - ( من ایرانی هستم) - ( آها، ذرسته چند وقته اینجایی؟) -( حدود یک ساله در سیدنی هستم.) لابد از اونهاییه که با قایق و کشتی مثل مور و ملخ می ریزن توی استرالیا و به بهانه جنگ و این چیزا به راحتی پناهندگی می گیرن! ببین هنوز نیومده راحت برای خودش کار گرفته اومده اینجا داره به من امر و نهی می کنه! اونوقت خیلی از جوونهای استرالیایی بیکارن. - ( کار دیگه ای هست که بتونم براتون انجام بدم؟) - ( من می خوام با نرس مسئول بخش صحبت کنم.) - ( درسته! الان لورا رو صداش می کنم.) خوب! الان تکلیفم رو با این مرتیکه عراقی مسخره روشن می کنم. - ( من لورا هستم، پرستار مسئول بخش. چه کاری براتون می تونم انجام بدم آقای باتلر؟) - ( من خواستم شما رو ببینم خانم پرستار تا در مورد نگرانیم در مورد یکی از پرسنل شما اینجا باهاتون صحبت کنم. این مردی که اینجا بود و خودش رو کمک پرستار معرفی می کرد، می خواستم مطمئن بشم که ادعاش درسته.) - ( اوه اون؟ بله اون کمک پرستاره. البته کارمند دائم ما نیست. فقط موقتا چندتایی شیفت اینجا داره. قراره اگر دوره پروویژنالش رضایت بخش باشه استخدام بشه.) - ( مطمئنین مدارکش کامله؟ آخه می دونین طرز رفتارش غیر طبیعیه! خیلی مشکوکه و ... و برخوردش اصلا مناسب نیست. من چند بار ازش کاری خواستم ولی اصلا به خواستم اعتنایی نکرد.) - ( بله مدارکش که اشکالی نداره. به نظر می آومد توی کارش وارده. البته سابقه کارش همه اونور آبه. ادعا می کرد اونور پزشک بوده اما می دونین که به این جور سوابق هم نمی شه چندان اعتماد کرد.) - ( من ازتون می خوام که روش بیشتر دقت کنین. چشمتون بهش باشه. ممکنه خطری برای مریضاتون ایجاد کنه.) - ( حتما. از تذکرتون خیلی متشکرم.) - ( ضمنا ممکنه این صدای وزوز رو قطع کنین؟ صداش اذیتم می کنه.) - ( نه متاسفانه فعلا خیلی بهتره اگر بتونین یک مدت تحملش کنین. اگر میزان اشباع اکسیژن خونتون به اندازه مناسب برسه براتون قطعش می کنم. ) - ( باشه ایرادی نداره. ممنونم از توجهتون)
صبح روز بعد:
- ( خوب لورا شیفت دیشب خوب بود؟ مشکلی که پیش نیومد؟) - ( نه مشکلی پیش نیومد همه چیز خوب بود. فقط یک شکایت از اون کارمند جدید داشتیم.) - ( آهان. اون عراقیه. اتفاقا می خواستم ازت در موردش بپرسم. کارش چطور بوذ؟ گفتی ازش شکایت داشتین؟) - ( آره. یکی از مریضا می گفت. اصلا به حرفهاش گوش نکرده. و ضمنا رفتار مشکوکی داشته) - ( راستش من خودمم از اول نسبت بهش نظر مثبتی نداشتم. فقط بهش این شیفت رو دادم چون می خواستم مطمئن بشم که اشتباه نمی کنمو چون زد و بچه داشت و بیکار بود خواستم یک شانسی بهش بدم. اصلا اینا صلاحیت کار کردن ندارن ولی معلوم نیست چرا به این راحتی به اینا ویزای کارگر ماهر و متخصص می دن که بیان اینجا! ) - ( خوب راستش رو بخوای کارش بد نبود. نسبت به کارش مسلط بود و حتی در کل شب یک لحظه هم نخوابید.) -( مهم تر از کار، نوع رفتار و برخورد با مریضهاست. ما نمی تونیم روی اعتبار و موقعیت بیمارستانمون ریسک کنیم. می گم یک نامه بزنن به آژانسی که معرفیش کرده بود و عذرش رو بخوان.)
حباب
باد شدیدی می وزید. هرچند حتی یک برگ را هم نمی توانست از زمین بلند کند من را به تندی از جا کند. خورشید در بالاترین جای مسیر روزانه اش بود و با تمام قدرتش به زمین آتش می بارید. من حبابی کوچک و تنها بودم در حیاط آفتابگیر و داغ خانه ای در نقطه تلاقی امواج مست و سرکش هوا و امواج سربزیر و مصمم نور خورشید تابستانی. مثل همیشه خالی و سبک اما مملو از هستی. میلیاردها سال از عمرم می گذشت. هرچند درست دقیقه ای پیش در لحظه ای که بازیگوشی کودکی سبب ساز هم آغوشی لذت بخش هوا و آب شد پدید آمدم اما پدید آمدنم نمی بایست نقض قانون بقای ماده و انرژی بوده باشد چون گواهی تولدم ممهور به مهر فیزیک بود. کودک از هستیش در من دمیده بود و ذرات نامتناهی عالم را به طریقی فنا پذیر اما از یاد نرفتنی به شمایل جدید من شکل بخشیده بود. می دانستم که قطره ای آبم و نفسی و حسی غریب. حسی از جنس لذت که به هوا و آب جان بخشیده بود و هستی و نیستی را در هم پیچیده بود. در کشاکش بی ثمر جریان های کم فشار و پر فشار هوا بی هدف به این سو و آنسو می رفتم. زمین زیر پایم آشکار بود. جز ناله کوتاه و بریده بریده جبرجیرکی خسته که در سایه کوتاه کنج دیوار سیمانی حیاط بی آب و علف خانه از تشنگی مشغول جان دادن بود هیچ صدایی نبود. گرچه کودک خود به دنبال بازیچه ای دیگر رفته بود اما گرمی نفسش در هم آمیخته در عصاره ای از حس لذت و رنج هستیم را هدفمند کرده بود اما در این تنهایی و آتش که دنیایم را فرا گرفته بود یافتن هدفی برای زندگیم آرزویی پوچ و بی معنی نبود؟ شاید بودن خود هدفی بود برای بودنم؟ اما هدف هر چه بود درهم تنیده بود در احساس لذت و رنج حاکم بر وجودم. اما این احساس که خود یادگاری از نفسی هوس آلوده بود آیا قوانین فیزیک را به رسمیت می شناخت؟شاید باید پرواز می کردم و بالاتر می رفتم؟ آری! لذت در اوج کشیدن و بالا رفتن بود. لذت در تماشای زیبایی و عظمت حیاط از بالای دیوار بود. اما نه! بالاتر از حیاط خانه. لذت در فراتر رفتن از حصار دیوار و دیدن آن سوی آن بود. لذت در هیجان اکتشاف و دانستن بود. هدف در شناختن بود. به خود بالیدم چون وجود داشتم و هستیم معنایی داشت. در انتظار جریان باد مساعدی برای از جا کندن و به بالا خیز برداشتن بودم که به ناگاه بادی وزیدن گرفت. باد سرمست از نیروی حیات بخش خورشید با سرزندگی و شوخ طبعی چند برگ خشکیده را از جای بلند کرد تا باضرب آهنگ جانبخش طبیعت رقصی طربناک آغاز کنند و مسیرش را پیچ وتاب خوران به سوی من ادامه داد. وجودم سرشار از شادی شد. لحظه ای دیگر من نیز سوار بر بال نسیم طربناک اوج می گرفتم و بالا و بالا تر می رفتم و حصار و دیوار ها را پشت سر می گذاشتم و چشمانم به گستره بی انتهای هستی روشن می شد. لحظه ای بیش تا پی بردن به اسرار کائنات فاصله نداشتم. من نیز ز بالا بودم و بالا می رفتم! که ناگهان شادی در وجودم خشکید. صدای جیر جیر جیر جیرک در وجودم معنی شده بود: فقط یک قطره آب. جیر جیرک از بی آبی در حال مرگ بود. اگر فقط یک قطره آب لبان خشکیده اش را مرطوب می کرد آتش رو به خاموشی هستیش شعله ور می شد و به او نیرویی می بخشید تا بتواند بالهای خسته اش را بگشاید و به بالای دیوار پر بکشد و از این ورطه خشک و هولناک جان به در برد و در آن سوی دیوار های سیمانی این حیاط در سایه درختی آبی و ماوایی بیابد. نه! لذت بالارفتن و پر کشیدن و دیدن و شناختن به کلی برایم رنگ باخته بود. باید کاری می کردم. نباید می گذاشتم دنیا از شنیدن آواز بالهای جیرجیرک بی نصیب بماند. تصمیمم را گرفتم. درست پیش از رسیدن نسیم سرخوش خودم را به جریان هوای سرد و سنگین رو به پایین کشاندم و سوار بر آن خود را به جیر جیرک رساندم و با پوسته نازک پیکرم بوسه ای به لبان خشکیده جیرحیرک زدم. به ناگاه در یافتم که دیگر چیزی نیستم جز قطره آبی بر لبان جیرجیرک و احساسی از عمیق ترین لذت ها.
تقدیم به دختر عزیزم پارمیس که داستان حباب کوچولوش الهام بخش من بود در نوشتن این داستان.
نظرات ()
